۲۰۱۲/۵/۵

از من آلزایمر نخواه

اسکله
فرودگاه
ایستگاه
این قدر پا به پا نکن
کسی نگران ِ نرسیدن‌ات نیست
زوزه‌ی باد                آزارت می‌دهد
فریاد کسی               در
نقاشی ناشیانه ای      بر
دیوار قهوه‌خانه‌ای با
بادبان سفید قایقی که
کبود در غروب دریایی     مغموم
دست بجنبان در هوا        تا
به هم بخورد حالت           از
شهرهایی که بوی شاش و شرجی
لحظه‌هایت را سگی
برگشتن به جایی که
کسی نیامدنت           را
های لایت نمی کند
لابه‌لای کلمات ِمثلن عاشقانه         در
فاصله‌ی «های» تا «بای»
چه فایده اصلن
چه می‌خواهی از خودت را بغل کن ِ شیزوفرن
که
لبت افتاده روی چانه ات               بی‌حس
آخر
جای خالی کسی             خالی
برای تمام فصول که نمی‌ماند
مثل
دندان پوسیده ات که پُر می‌کنی
دلت را هم      هم     هم   
ببین
گوش بخوابانی اگر          در همهمه‌ی خیابان
قایق های بسیاری
حامله از حرف‌های عاشقانه
به دست باد داده‌اند       بادبان ها
سپید می‌کنند       موی ملاح‌ها را
غمگین است          این قایق
شبیه آن کشتی       در       تلاقی نیلی و آبی


حروف چین صفحه‌ی سوگوار روزنامه
به آرزوهای دست نیافته‌ی تو فکر نمی کند
فقط
بادبان برآمده       بی پارو
قایق را به سویی می‌برد
دست بردار از خودت را بغل کن ِ
این لحظه‌های      های         های       های
چقدر شبیه زمستان پارسال است
پاییز امسال
و تو
هیچ شباهتی به عکس شناسنامه ات نداری
بجنب که به پرواز نمی رسی
هی 
پاس ات را جا نگذاری


شاید
پایین ترین فرودگاه جهان
بلندترین نقطه از سطح دریا باشد              در
آن دوردست کوهی از طلا                        یا
آفتاب غروب ِ آن نقاشی                            یا
اژدهایی که آتش بالا می‌آورد                 شاید
چیزی شبیه یک ضرب‌المثل چینی
از چشم‌های تو الهام گرفته است             تا
وارد شوند واژه‌های ورم کرده‌ی تابستانی
تلو تلو خوران به سطرهای من


هیچ کس از مادرش قاتل درنیامده
از فال ِ این چهره‌ی چین خورده         دست بردارید
بگذارید بگذرد          از مرز         با
بادبان پوسیده         عکس بی حافظه    دندان ِ حامله
البته روتوش رفتار دوستانه است
اما
بی جای پای رنج ها     چه طور      بشناشم خودم را
چه‌طور
حالا که
پشت ِ سرم سفید
یعنی تمام ِ خاطره‌ها ..... ؟

[ علیشاه مولوی ]

پ . ن : البته که رتوش حق توست وقتی همه چیز کدر است. دلم خالی است. صورتم تکیده. این شب هیچ وقت تمام نمی‌شود. دست کم تا روزی که تو نخواهی.

۲۰۱۲/۴/۲۸

سکوت


ماری عزیزم،
این را باید شنید و نامه ها عجیب ساکت اند. من برایت می نویسم اش. شاید روزی هم زمزمه اش کردم:

اگر زمان و مکان به دست ما بود
هزار سال پیش از طوفان نوح عاشق ات می شدم
و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی
یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت
و سی هزارسال
صرف ستایش تن ات
و تازه در پایان عمر
به دل ات راه میافتم.

۲۰۱۲/۴/۱۱

حقایقی درباره‌ی کیوسک ِ شلخته‌ی سر ِ ظفر


جدایی سرآغاز و سرانجام ِ نمایش است
[جامعه‌نمایش | گی‌دُبور]

ماری ِ عزیزم سلام،

هجده ساله بودم. 'عقاید یک دلقک' هاینریش بُل را لای ِ کتاب ِ بزرگ ِ جغرافیا می‌خواندم و مادرم به گمان آنکه سر درس خواندن پیدا کرده‌ام همه‌ی روز رهایم می‌کرد توی ِ اتاق. روزها به خواندن داستان می‌گذشت. غروب که می‌شد، خسته از درسی که نخوانده بودم، خیابان ِ شریعتی را پیاده گز می‌کردم تا سر ظفر، دکه‌ی روزنامه‌فروشی به‌همریخته‌ی سر ظفر، دکه‌ی مورد علاقه‌ام بود. شریعتی داشت تبدیل می‌شد به ویترین بزرگی از لوازم ِ خانه. تلویزیون‌ها کش می‌آمدند و پَخ‌تر می‌شدند و مردم تلویزیون‌های بزرگ‌تر می‌خریدند، ماشین‌های لباس‌شویی را ورانداز می‌کردند و به دنبال نسخه‌های ِ کوچکتری از ماشین‌های ظرفشویی می‌گشتند.
من آن‌روزها کُفرم درمی‌آمد از ماری ِ کتاب ِ هاینریش بُل، که هانس را با آن وضعیت رها کرده بود و رفته بود. به روایت ِ بُل این ماری بود که هانس ِ باذوق و هوش و عاشق را رها کرده بود تا برگردد به آغوش ِ جامعه. به آغوش ِ خانواده و کلیسا و مردم. ما با هانسی مواجه بودیم که ریا و تزویر ِ کلیسا، خانواده‌اش و دوستان و آشنایان ِ قدیمی را نشانه رفته بود. او قربانی ِ صراحت‌اش در حمله به ساختار ِ فاسدی شده بود که همه‌ی آلمان را فرا گرفته بود. ماجرا اما این نبود. ماجرا برای ِ من ۱۸ ساله هانس بود که نمی‌توانست ماری را برگرداند. ماری دیگر از دست رفته بود.

در همه‌ی این سال‌ها، ماجرای ِ ماری حاشیه‌ای‌تر شد. فساد ِ جامعه‌ی آلمان در آن زمان بیشتر چشم‌ام را گرفت. آن‌قدر که فراموش کردم هاینریش بُل مرا فریفته است. ماجرا از زبان ِ هانس روایت شده بود. او همه را متهم می‌کرد – هنوز هم معتقدم به درستی – که ریاکارند و مزور و خائن.این هانس بود که ماری را هُل داده بود درون ِ همان ساختار ِ بیمار و مرا درگیر جزئیاتی کرده بود که هیچ ارزش ِ قابل لمسی نداشت؛ چیزی شبیه ِ لذت ِ خیره شدن به بازکردن ِ در ِ خمیردندان توسط ِ ماری.

ماری ِ عزیزم
چیزی که در ورودی نامه از گی‌دُبور برایت نوشته‌ام کاملاً تزئینی است. راستش را بخواهی آن جمله یک‌سره بی‌ربط است. در ادامه‌ی آن جمله گی‌دوبور می‌رود سراغ فرآیند جدایی ِ کار و کارگر و همه‌ی آن چیزهایی که می‌دانی. نامه‌ها باید با یک چیزی شروع شوند و من هیچ چیزی را به خاطر نیاوردم که بتواند درباره‌ی جدایی حرف بزند.
در رابطه با هاینریش بُل هم، من خودم و تو را گمراه کرده‌ام. هنوز هم معتقدم حق با هانس است. اگر چه او با اهمال‌اش ماری را از دست داد، اما من هنوز هم طرفدار ِ بازنده‌ها هستم. هنوز هم در تمام ِ زندگی در لحظه‌ی پیروزی برای خودم جفت پا گرفته‌ام و هنوز هم شرمسار ِ تک و توک نقطه‌هایی هستم که از دیگران پیش افتاده‌ام.
می‌خواهم بگویم آنجا که تو قربانی ِ ماجراها بوده‌ای من طرف ِ تو هستم. و اگر بخواهم روراست باشم یک لحظه‌هایی من قربانی ِ این ماجراها بوده‌ام و طرفدار ِ خودم.
بگذار دقیق‌تر بگویم؛ جزئیات همیشه مهم بودند و هنوز مهم‌اند. می‌شود زمان را فراموش کرد. اما نمی‌شود از جزئیات گذشت. تو حق داری که کُفرت دربیاید از این همه نبودن. و این نبودن از قضا در لحظه‌های ِ کوچک و بی‌معنی است که مهم‌اند، نه در روزهای ِ بزرگ. که آدم‌های ِ مهم ِ زندگی ِ ما درست در زمان‌هایی پیدایشان می‌شود که اصلاً لزومی ندارد پیدایشان بشود. همان جاهای ِ خالی، همان‌هاست که هیچ‌کس به صرافت ِ پُر کردن‌شان نمی‌افتد و آن‌ها پُرشان می‌کنند.
من هم می‌توانم همچنان درگیر جزئیات باشم. و قسمت ِ بد ِ ماجرا این‌جاست؛ جزئیات قابل لمس نیستند، چون اکثراً حتی به چشم نمی‌آیند.

تو حق‌ داری خشمگین باشی
و من می‌توانم با استیصال به نوشتن، به بیهوده نوشتن ادامه بدهم. هر چند باید اعتراف کنم که در مورد ِ تو، این تنها جایی است که هیچ‌گاه نخواسته‌ام ببازم و از دست بدهم. تو اشتباه می‌کنی، هراس ِ این از دست دادن همیشه با من بوده و هنوز هست.
می‌بوسمت
الف

۲۰۱۲/۳/۲۲

قلاده‌های‌ طلا، یا چرا ما بُهت زده نمی‌شویم

من این فیلم را هیچ‌گاه نخواهم دید، بنابراین خطر ِ لو رفتن ِ داستان وجود ندارد، و شما می‌توانید کماکان به سینِما بروید، بابت ِ این پول بدهید و خفت بکشید.

ماری ِ عزیزم،
سلام

باید برای ِ تو از چیزهایی بنویسم که لبخند را بر لب‌هایت بنشاند. این کاری است که کمتر موفق به انجام‌اش شده‌ام. و حالا که شکست‌ام را پذیرفته‌ام، نباید دست از نوشتن برای ِ تو بکشم. کاش نگویند که باید قید ِ آن لبخند‌ها را بزنم.
شاید حق با آن آقا باشد که رمانتیسیسم ضدانقلابی است، اما من می‌کوشم در میان ِ انبوه ِ ضدانقلابی‌ها دست‌کم چیزی را رستگار کنم. ولو آن که بدانم تمام ِ این کلمات تنها خرج ِ رستگار کردن ِ وجدان ِ معذب‌ام می‌شود، که در آخر رستگار هم نمی‌شود. پس خیلی ساده با خودم کنار می‌آیم؛ ضدانقلابی، ضدانقلابی است.
نوشتن از بهار، سال ِ نو و آرزوها و آرزوها برای ِ خودم، تو و همه‌ی آنچه در پیرامون ِ ما در جریان است، کار عبثی است. تمام ِ سعی‌ام برای زنده‌ماندن متکی بر «امیدواری» است و این امید حالا چقدر پوشالی بودن‌اش بر همه‌ی ما هویدا شده است. شده‌ایم شبیه ِ آدم‌های لبخند به لب ِ فیلم‌ها، البته پیش از وقوع فاجعه، و من هر روز صبح که پا به خیابان می‌گذارم، همچنان امیدوارم که همان تکاپوی ِ بی‌مقدار ِ همیشگی را شاهد باشم. می‌ترسم یک روز پا به خیابان بگذارم و بُهت جای ِ همین را گرفته باشد. هر چند همین هم حالا سؤال‌ام شده؛ چرا ما بُهت زده نمی‌شویم؟

تو حتماً باید دیده باشی. یکی از همین پوسترهای ِ تبلیغاتی ِ رایج در سطح ِ شهر است؛ رویش تصویر ِ جوانی است که دست‌هایش را به علامت ِ پیروزی بالا برده است. دور ِ مُچ ِ دست‌اش نوار سبزی است. تصویر البته به نمای ِ آشنای ِ دیگری هم مزین شده است؛ تصویر ِ گاردی‌ها و آتش ِ یک ماشین. آن جوان زیادی آشناست. آن‌قدر که توقع ندارم روی ِ بیلبوردهای تبلیغ ِ یک فیلم ببینم‌اش. تصویر ِ شهید امیر جوادی‌فر است.

ماری ِ عزیزم،
تو در این خیابان‌ها دویده‌ای. اگر کتک هم نخورده باشی، شاهد ِ کتک‌ خوردن ِ خیلی‌ها بوده‌ای. حتما می‌دانی که سال‌ها از آن اتفاق‌ها نمی گذرد. حتی شمار روزهایش از هزار نگذشته است. ما اما فراموش کرده‌ایم. ما به کمک ِ امید فراموش کرده‌ایم. به کمک ِ آینده، به کمک عقل، سیاست‌ورزی و دوراندیشی، و حالا پدر و برادر یکی از ما، که در یکی از همین خیابان‌ها بود و حالا دیگر نیست، باید شاهد ِ تصویر ِ کسی باشند بر روی ِ در و دیوار ِ این شهر که تلاش ِ بسیار شده است تا به شهید ِ آن‌ها شباهت یابد، اثری از شهید ِآن‌ها اما نیست. بالای ِ تصویر نوشته شده است «قلاده‌های طلا».
تو می‌دانی که چنین امیدی، و چنین خردی که ما را به تحمل ِ همه‌ی آنچه در جریان است وا می‌دارد، هیچ ارتباطی به انقلاب ندارد. امید حالا ضدانقلابی است. والتر بنیامین جایی گفته بود در صورت پیروزی دشمن، حتی مُردگان نیز ایمن نخواهند بود. حالا که با مُردگان ِ ما چنین می‌شود، می‌شود گفت دشمن پیروز شده است. هیچ‌کس نفهمید دشمن پیروز شده است و هیچ‌کس بُهت‌زده نشد. حتی وقتی عکس شهدای ۸۸ را با چنین عنوانی گرداگرد شهر آویختند. پیروزی ِ دشمن را باید با سیلی به امیدواران فهماند. شاید پس از بُهت ِ حاصل از سیلی بشود فکری کرد.

مرا ببخش که برایت از سیاهی‌ها نوشتم، با اینکه می‌دانم تو همه را خوب می‌بینی
الف

۲۰۱۲/۳/۱۸

عشق و تاریخ

سن‌پل در نامه به رومیان از Redemption یا رستگاری ( بازخرید ِ ) ما از گناهان سخن می‌گوید. به واقع مسیح کسی است که با مصلوب شدن‌اش ما را از اسارت و بردگی گناهان بازخرید. لفظ «بازخریدن» یکی از معانی Redemption یا رستگاری است. مسئله‌ی سن‌پل عشق است. در برابر آنکه دوستش داری گذشته‌ات باید رستگار شده باشد. عشق به او نیروی رستگارساختن ِ گذشته را به تو می‌دهد. بناست تمام لحظات ِ این گذشته‌ی تاریک و شکست‌خورده را نجات دهی. اما می‌دانیم که تمام ِ لحظات نجات نخواهند یافت و مردگان زنده نخواهند شد. اما چه کسی می‌داند؟

[تفکر اضطراری | عشق و تاریخ | امید مهرگان | گام‌نو]

۲۰۱۲/۱/۱۱

درباره‌ی سوسیالیسم

به ساکنان سربالایی ِ خوب

۱
مادرم می‌گفت آینده‌ آینده. صدایش بوی حسرت می‌داد. پدرم می‌گفت در گذشته‌های دور. لحن‌اش خسته و دور بود. خواهرم می‌گفت امروز امروز امروز. او صادق‌ترین بود. لحن و بوی ِ خودش را داشت. من آن روزها می‌گفتم حالا. فقط همین حالا. بعدتر فهمیدم که درست‌اش هیچ‌وقت است. بی‌زمان است. شروع و پایان ندارد. یک «آن» اتفاق می‌افتد. باید مراقب ِ «آن»ات باشی. 

۲
ما نسل ِ کلاه‌ات را سفت بچسبیم. یاد هم نگرفته‌ایم خیلی‌هایمان. اما این چیزی از بی‌ارزشی‌های ِ نسل‌مان کم نمی‌کند. 
ما نسل ِ بپا وگرنه باخت‌ایم. مدام هم باخته‌ایم‌ها. اما این هم چیزی از تقلاها و تلاش‌های‌مان کم نمی‌کند. از دست و پا زدن‌های‌مان. آن هم دست و پا زدن‌هایی بی‌اعتقاد.

۳
هیچ کجای ِ هیچ‌ کتابی به من یاد نداد «زندگی جمعی» یعنی چی. حتی جدا جدا. این که جمع یعنی چی و زندگی یعنی چی. خوشبختی یعنی چی. سعادت و موفقیت یعنی چی. ما جا پای جای ِ باقی باید می‌گذاشتیم. کوچکترین انحرافی از آن مسیر خودش پیشاپیش بدبختی تعبیر می‌شد.

۴
یک سایتی داشتیم. بالایش نوشته بودیم «ناسازگار می‌مانیم».

* تیتر تزئینی است.

۲۰۱۲/۱/۷

عکس‌ها افسرده‌اند امید



امیدخان
این نامه را برای تو می‌نویسم. باید می‌نوشتم و باید برای کسی می‌نوشتم. نامه عنوان می خواهد. مخاطب می‌خواهد. تو نیستی که نیمه‌ی شبی باشد که بشود آمد و حرف زد. حالا باید بنویسم. اما فقط از دوری ِ تو و نبود ِ مخاطب نیست که خطاب این نامه به توست. این نامه قرارست به تو بگوید تو بُردی. این نامه قرارست به تو بگوید حق با تو بود؛ من هم دریافتم که این جهان گرد است و دست از سر گالیله برداشتم. این نامه قرارست به تو بگوید من هم فهمیدم حرف‌ها کلمه‌ها جمله‌ها بومرنگی‌اند که می‌روند و می‌روند، اما روزی برمی‌گردند و البته که در دست‌های تو قرار نمی‌گیرند، به صورت‌ات می‌خورند.
این نامه قرار نیست بگوید اوضاع همان است که بود. که چیزها تغییر نکرده‌اند. که روز همان است و سرکوب همان. این نامه قرارست بگویدت که چقدر همه چیز عوض شده است و چقدر ما بدبختیم که هر چقدر هم اوضاع عوض شود ما همان جای سابق هستیم. ما در جایگاه ِ «استیصال» باقی می‌مانیم. جایگاهی که نه قیمت دلار جابه‌جایش می‌کند و نه بیانیه‌ها و نه هیچ چیز دیگر. [ از جُرگه‌ی رفقا بیرون می‌مانم اگر بگویم حتی «جنبش»‌ها؟ ]
و اما نامه ... داشتم فراموش می‌کردم این نامه قرارست نوشته شود.

امید ِ عزیز، سلام
حالا چند ماهی است که رفته‌ای. قیمت‌ها خودشان را کشیده‌اند بالا. ما خودمان را کشیده‌ایم پایین. مدام آمدیم پایین‌تر پایین‌تر. سعی کردیم جایی باشیم که دیده نشویم شنیده نشویم. سینه‌خیز خوابیدیم کف ِ زمین که نبینندمان شاید کاری به کارمان نداشتند. کاری به کارمان ندارند امید. تکنیک‌ها عوض شده امید. دیگر توی ِ سرمان نمی‌زنند. البته که کاری هم نمی‌کنیم که بزنند. دیگر دست ِ بازارست که توی ِ سر ِ مردم می‌زند. بی سر و صدا.
چقدر این حرف‌ها کمونیستی است و چقدر موجب اختلاف می‌شود. من اما سال‌هاست که دارم کار می‌کنم امید. به لطف ِ هنر ِ خانواده‌ام و به لطف سال‌های سال کار ِ مادرم برای خودمان کار می‌کنم. اوضاع همان است که بود اما. ما موفق نشدیم هیچ جای ِ دنیا را بگیریم. خانه‌ی فریمان را جمع کرده‌ام. برگشته‌ام پیش ِ خانواده. اجاره‌ی خانه نمی‌شود داد امید. شب‌ها پیاده می‌آییم میدان ِ ولی‌عصر. سرود هم می‌خوانیم تو راه. یواشکی پنهانی. خستگی کار را می‌گیرد. آن‌قدر امید می‌دهدت که به خانه برسی. بعد هم که خواب است و صبح دوباره کار. 
میدان ِ ولی‌عصر ِ یازده شب اتوبوس پرسرعت دارد و تاکسی ِ دربستی. اتوبوس‌های پرسرعت آخر ِ شب تفکیک جنسیتی ندارد امید. کسی نمی‌تواند به آدم‌های خسته‌ی کار و زندگی ِ ساعت یازده شب بگوید آقا بفرمایید توی قسمت مردانه بایستید تا این دو زن و سی صندلی خالی این‌طرف اسلام را نگاه‌دار باشند. کسی شب‌ها از این حرف‌ها نمی‌زند. آدم‌ها روی صندلی‌ها می‌لولند امید. آن‌ها می‌خواهند از این یک ساعت خواب در مسیر استفاده کنند و این صندلی‌های پلاستیکی. این صندلی‌های لعنتی پلاستیکی نمی‌گذارند. این صندلی‌ها ساخته‌ شده‌اند برای مقاوم بودن. راحتی در اتوبوس شهری جایی ندارد. ممکن است کسی تصمیم بگیرد بی‌خود این راه را رفت و برگشت برود. ممکن است کسی سردش باشد.
از پارک‌وی برای نوبنیاد و از وسط‌های اتوبان صدر پیاده تا خانه. شام. حرف زدن درباره‌ی کار. تلاش برای خواندن. تلاش برای نوشتن. اغلب تلاش‌ها بی‌نتیجه‌اند امید. خواب. بیداری. کار.
حالا این روایت از تکرار بدبختی در اینجا قرارست به چه کارآید امید؟ 
ما آدم‌های تصمیم گیرنده‌ای نبودیم. این همه‌ی چیزی است که می‌خواستم برایت بنویسم. ما هیچ‌وقت در زندگی‌مان حق ِ انتخاب نداشته‌ایم. ما همیشه مجبور بوده‌ایم چیزهایی را انتخاب کنیم و چه تبحری در این کار پیدا کرده‌ایم. ماجرا از این قرارست امید. حالا در مقابل ِ من راه قرار داده‌اند. من تلاشی برایش نکرده‌ام. من در جستجوی‌اش نبودم. وسوسه‌ی فرار از روزمرگی‌ها همیشه با من بوده است. با همه‌ی ما بوده است. من بلد نیستم انتخاب کنم امید. من از اشتباه می‌ترسم و اگر چه یاد گرفته‌ام که با دست‌هایی آلوده زندگی کنم، اما از دست‌هایی که هیچ‌گاه پاک نمی‌شوند می‌ترسم.

دل‌ام برای کشف‌هایت تنگ شده است
موسیقی باروک، احمدرضای احمدی و چیزهای ِ دیگر
مراقب خودت باش
الف
تهران

پ . ن : کنار ِ آن دخترک ایستاده‌ام. بستنی ِ کیم به دست. شهربازی پارک ِ بسیج. اردوی کلاس اول دبستان ابوذر غفاری محله‌ی باغ‌فردوس ِ مولوی ِ تهران

۲۰۱۲/۱/۲

نامه‌هایی که نمی‌رسند و سلام

 فقط می‌شود نامه نوشت. نامه‌نگاری یگانه فُرم ِ معنادار ِ نوشتن در چنین وضعیتی است. در بی‌معنایی انتشار برای عموم باید خوش‌شانس بود که یقه‌ی کسی را گرفت و مخاطب قرارش داد. آکسیانای عزیزم. فلانی عزیزم. عزیزم. البته اگر آقای نوری‌زاد بگذارد. 
نامه‌ نوشتن واجد شکلی از صمیمیت است. صمیمیتی که نمی‌گذارد مثلا به هیتلر نامه نوشت و در آن به او یادآوری کرد که بوی ِ گوشت ِ سوخته‌ی یهودیان آن چیزی نبود که هیتلر قول‌اش را پیش از انتخابات داده بود. چنین حرفی را باید در ِ گوش ِ هیتلر گفت. نمی‌توانیم کسی را خطاب قرار دهیم بی‌آنکه بدانیم او چطور می‌خواند. چطور فکر خواهد کرد. چطور خواهد نوشت. اصلا می‌خواند؟
اصلا می‌خواند؟ این مهم‌ترین پرسش کسی است که نامه می‌نویسد. زمانی پرسش اصلی چیز ِ دیگری بود؛ نامه به دست‌اش خواهد رسید؟
نمی‌شود بی‌مخاطب نامه نوشت. ما حرف‌هایی نداریم که بخواهیم برای عموم بزنیم. ما اشخاصی را داریم که باید با آن‌ها حرف بزنیم. روزنامه‌های حزبی، نشریات داخلی و احتمالا نامه‌نویسی تنها شکل‌های معنادار نوشتن هستند که به لطف نوری‌زاد، جبهه مشارکت و احتمالا جمهوری اسلامی حالا دیگر همین‌ها هم بی‌معنی شده‌اند. بحران ِ مخاطب ِ نامه اما دیگر ربطی به سیستم سیاسی ندارد. باید بنویسی فلانی ِ عزیزم، سلام. این البته جستجوی فقط یک نفر نیست.

۲۰۱۱/۱۰/۲۴

کارت‌پستال - دو



آکسیانای ِ عزیزم، سلام

نشسته بودم روی صندلی‌های ردیف ِ سوم. نگاه‌ام به انبوه ِ مردمی بود که شباهتی به سربازان وظیفه نداشتند. هم‌سن و سا‌ل‌های ِ پدر و مادرم بودند. آمده بودند یک‌بار ِ دیگر فرزند‌شان را هُل بدهند جلو. مبادا پسران ِ دُردانه‌شان به خدمت ِ وظیفه آلوده شوند. ساعت یازده صبح بود. یکی دو ساعتی را پشت ِ درهای ورودی در صف گذرانده بودم و حالا مفتخر شده بودم به سالن سه. برگه‌ای که در دست داشتم می گفت ۱۵۵ نفر پیش از من ایستاده‌اند. صف ِ تحصیلی‌ها همیشه شلوغ‌ بوده و هست. آخرین باری که آمده بودم تا سرهنگ دیوثم فلانی برایم یک خط پاراف کند، که نکرد، به خودم قول دادم که دیگر پایم را اینجا نگذارم. آکسیانای ِ عزیزم، ترس قول نمی‌شناسد. حتی اگر این قول به خودت باشد. قول به خودم را شکسته بودم و نشسته بودم. نفر ۱۳۰۴ من بودم. تابلو نفر ۱۱۹۰ را خواند. تلاش کردم دوباره به خودم قول دهم. این‌بار نه خواهشی در کار هست و نه هیچ چیز ِ دیگر. برگه را می‌گذارم جلویش تا تاریخ را وارد کند. گور ِ پدر ِ هر چیزی که پیش آید.
می‌دانی؟ ما سال‌هاست برای تحقیر شدن در صف می‌ایستیم. توی ِ صف ِ تحقیر نوبت می‌گیریم. آقا نفر ِ آخر شمایید؟ من کاری دارم و برمی‌گردم. جایم پشت شماست. مرا به یاد داشته باشید لطفا. توی ِ صف تحقیر از یکدیگر جلو می‌زنیم. با همدیگر دعوا می‌کنیم که خانم جای ِ شما اینجا نبود. باید بروید بایستید عقب‌تر و ...
نشسته بودم. «تماما مخصوص» عباس معروفی در دستانم بود. صد صفحه‌ای خوانده بودم به لطف ِ صف ِ بلند ِ تحقیر. جایی در آلمان ماجرا شبیه همین چیزی بود که اینجا من داشتم تجربه می‌کردم. از این لحاظ جهانی شده‌ایم. عباس معروفی هم داشت از چیزهایی نک و نال می‌کرد که ما می‌نالیم، منتها در تبعید. او احتمالا آلمانی آزار می‌بیند، ما فارسی ...
عجب اتفاقی؟ من نشسته بودم در ردیف ِ سوم صندلی‌ها در مقابل باجه‌ی ده امور تحصیلی نظام وظیفه که خودم را به ثبت برسانم به تاریخ ِ اخراج، که چه کنم؟ کارت بگیرم بروم درس بخوانم؟ زبان ِ تحقیر بعدی ِ من قرارست چی باشد؟ همیشه فارسی؟ انگلیسی؟ فرانسوی؟ آلمانی؟
حالم بد  بود. چند جای ِ دیگر از صف جلو زده بودم؟ حالا داشتم توی ِ کدام صف جلو می‌زدم؟ داشتم از کارت پایان خدمت نداشته‌ها جلو می‌زدم؟ از زندانی‌ها؟ از فقیرها؟ از دوستانم؟ از رفقایم؟ از خانواده‌ام؟ از کی؟
نمی‌دانم آکسیانا. نمی‌دانم. احساس کردم تمام ِ زندگی‌ام را صرف ِ پیش افتادن از باقی آدم‌ها کرده‌ام. این هرگز یک دوی ِ امدادی نبوده، کاش می‌توانستم این مشعل را در کیلومتر چندم این مسابقه‌ی بی‌پایان در دستان ِ تو بگذارم و  کف ِ آسفالت خیابان دراز بکشم. می‌ترسم که حتی بخواهم از تو هم جلو بزنم...
عباس معروفی از کار شبانه می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از عشق می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از غربت می گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از صدای ِ مادر پُشت ِ خط تلفن می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از دویدن‌ها در خیابان‌ها در فرار از فالانژها می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. او از جا گذاشتن ِ آدم‌ها می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد.
۱۳۰۴ را می‌خوانند. کتاب را می‌بندم. کاغذ را می‌گذارم لای صفحه‌ی ۱۷۸ تا یادم بماند. نگاه ِ مرد ِ پشت ِ باجه به من است که به سمت‌اش می‌روم. حال‌ام خوش نیست. کیف دو بار از دست‌ام می‌افتد. صدای سگ‌ها گوشم را پُر کرده‌اند. هر کجا آدمی را می‌بینم که به درختی خودش را دار زده است. شامپاین سر رفته است و از لبه‌های ِ باجه‌ی امور تحصیلی دارد شُره می‌کند روی زمین. می‌نشینم روی صندلی باجه. می گوید، چته؟ هول شدی؟ بده ببینم مشکلت چیه؟ نامه را دست‌اش می‌دهم. حتی کلامی هم حرف نمی‌زنم. می‌گوید اصلاحیه نمی‌پذیریم ما. تاریخ اخراج قبلی باید وارد بشه اما عیب نداره، من برایت جدیده رو وارد می‌کنم. از کنار دستی‌اش می‌پرسد «می‌توانم؟». شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. تاریخ جدید را وارد می کند. برگه را می‌دهد دست‌ام. لبخند می‌زند. می‌گوید «پاشو پاشو برو که خیلی بهت حال دادم». سرباز معمولی است. سرهنگ نیست. نامه را می‌دهد دست‌ام. می‌روم.
به خودم قول می‌دهم هیچ‌وقت پیش ِ هیچ سرهنگی نروم. به خودم قول می‌دهم هیچ‌وقت جلو نزنم. به خودم قول می‌دهم هیچ وقت ...
آکسیانای ِ عزیزم
کاش می‌شد به قول‌ها وفادار ماند. کاش می‌توانستم لبخند بزنم وقتی دیگر همه چیز تمام شده بود و می‌دانستم که من دیگر هیچ‌وقت از هیچ‌کس جلو نزدم ...

برایم از اشغال خیابان‌ها بنویس
شاید من هم از تهران ِ آرام نوشتم
می‌بوسمت و
قربانت
الف

۲۰۱۱/۱۰/۱۱

کارت‌پستال - یک


آکسیانای عزیزم، سلام

این احتمالاً اولین نامه‌ای خواهد بود که از من خواهی داشت. گفته بودم که برایت می‌نویسم و حالا این اولین‌شان. نه اینکه پیش‌تر برایت ننوشته باشم، اما این‌بار فرق می‌کند. این نامه‌ها برای تو نوشته می‌شوند. چیزی جز تو نمی‌توانست مرا به نوشتن‌شان وادارد، اما برای ِ تو از خودم به تنهایی نخواهم نوشت، این بار برایت از اوضاع اینجا خواهم گفت. می‌دانم که این دو از هم جدا شدنی نیستند، مخصوصاً حالا که هر شکلی از زندگی ِ خصوصی رفته است زیر چتر ِ بزرگ ِ چشم‌هایی که می‌پایندت و از قضا به همین خاطر است که فکر می‌کنم هر چه از خودم بیشتر بگویم تو بیشتر دست‌ات می‌آید که اوضاع از چه قرارست. می‌دانم که دیوانه‌وار خبرها را پیگیری می‌کنی و حالا که دور شده‌ای بی‌شک این خواهد توانست دست‌کم تصویری از آنچه این‌جا می‌گذرد را برایت بازسازی کند، گیرم تصویری شخصی را ...
حالا خیلی وقت است که رفته‌ای. پاییز پشت ِ در مانده‌ و مردد است. آسمان تهران هنوز نباریده، البته اگر آن قطره‌های ِ اندک چند روز ِ پیش روی ِ شیشه‌های ماشین، در شلوغی همت را باران ننامیم. اما فقط باران نیست که در را برای پاییز باز می‌کند. شلوغی ِ خیابان‌ها نشان می‌دهد که رخوت تابستانی پایان گرفته و همه چیز شروع شده است. از تو چه پنهان این اولین سالی است که وقتی از انقلاب یا پل سیدخندان می‌گذرم حسود می‌شوم. کم نبوده پاییزهایی که ما پُشت ِ درهای ِ بسته‌ی دانشگاه مانده‌ایم. راستش حتی برای سال‌ها آرزویمان این بود که پاییز نیاید، یا دست ِ کم پاییز بی‌مدرسه بیاید. حالا اما ماجرا فرق می‌کند. این اولین پاییزی است که با تمام ِ وجود حس ِ بیرون‌ماندگی را دارم.
درس‌خواندن مثل همه‌ی کارهای ِ دیگر تا وقتی در دسترس است بی‌معنی است. درست همان وقتی که کسی تابلوی ِ ایست را در مقابل تو گرفت می‌توانی برای دقایقی کنار بمانی و حرص و طمع خودت برای به چنگ‌آوردن آنچه از آن منع شده‌ای را ببینی. ماجرا از این قرارست که حالا دیگر برایم روشن شده است که اینجا دیگر هیچ‌وقت – دست کم تا وقتی اوضاع چنین است – نمی‌توانم درس بخوانم.
سه روز پیش به لطف ِ لبخند یک کارمند ساده‌ی نگهبانی، که مرا هنوز به یاد داشت، توانستم برای دقایقی وارد دانشکده شوم. اتفاق عجیبی نیافتاد. ساعت ۷ بعدازظهر بود و اصلاً کسی نبود و شاید برای همین بود که سخت‌گیری مرسوم برای ممانعت از ورود ما به لطف آن لبخند فاکتور گرفته شد. با دو تا از دوستانم نشستیم توی حیاط، از بوفه‌ی دانشکده چای خریدیم. گپ زدیم. خندیدیم و خیلی زود از دانشکده بیرون رفتیم. زودتر از آنکه ماجرا بخواهد برای آن کارمند ساده مشکل‌ساز شود. تمام ِ گوشه‌های دانشکده دوربین بود. بچه‌ها می‌گفتند چهارصد میلیون خرج نصب آن‌ها شده است، من سعی کردم به مرگ ِ دختر دانشجوی امیرکبیر در حمام غیراستاندارد خوابگاه فکر نکنم. من نمی‌خواهم برای تو از خبر بگویم و بیشتر از خبر. ماجرا طور دیگری است. راستش دل‌چرکین‌ام از اینکه نتوانستیم چیزی را واقعاً تغییر دهیم. احساس ِ بطالت می‌کنم و می‌دانی از چه چیزی تا سرحد مرگ خشمگین می‌شوم؟ از اینکه نمی‌توانم این حس را با آدم‌ها در میان بگذارم. واکنش‌شان را حدس نمی زنی؟ خواهند گفت که آن‌ها می‌دانستند که آن کارها بی‌نتیجه است. می‌بینی؟ حالا نتیجه‌ی بی‌عملی‌ها را بر سر ما می کوبند. همان‌ها که تنها نگاه می‌کردند حالا پوزخندی هم کاشته‌اند گوشه‌ی صورت‌شان؛ که دیدید همان شد که ما می‌دانستیم؟ دیدید شکست خوردید؟ آن‌ها کاسه‌شان را خیلی وقت است از ما سوا کرده‌اند.
دلم می‌خواست می‌توانستم من هم پوزخندی بزنم و بُراق شوم توی صورت‌شان که حالا این ما نیستیم که باید زیر نگاه همیشگی دوربین‌ها درس بخوانیم و زندگی کنیم. اما خُب این دقیقاً همان نگاه ِ آن‌ها به دنیاست.
چه می‌گویم؟ دارم خشم ِ فروخورده‌ام را برای ِ تو رو می‌کنم. بی‌فایده‌ست که ماجرا را با خشمی که می‌گذرد سرهم بندی کنم. نوک ِ تیز ِ نقدم باید برگردد سمت ِ خودم. ما شکست خوردیم چون پیگیر نبودیم. این اگرچه بی‌عملی آن‌ها را توجیه نمی‌کند، اما دست ِ کم می‌تواند به من بیاموزد تنها چیزی که می‌تواند به کارم بیاید «پیگیری» است. در این باره همین دیشب بحث‌ها کردم. باید برایت بنویسم‌شان. اما نه حالا. برای اولین نامه به نظرم روده‌درازی هم کرده‌ام.

مراقب خودت باش
می‌گویند سرمای آنجا که بیاید، نصف ِ شهر را می‌اندازد.
قربانت
الف
 


۲۰۱۱/۹/۱۴

مورد ِ عجیب ِ آقای ِ "ی"

۱

پسرها گوشی را که می‌خواهند بردارند نگاهی به صفحه می کنند. پدرشان است. اعصاب‌ها خورد می‌شود معمولا. پسرها معتقدند پدرها درک‌شان نمی‌کنند. 
گوشی را که می‌خواهم بردارم شماره ناشناس است. منتظر تماس‌ام پس برمی‌دارم. پدرم است. پدرها از شماره‌ی ناشناس زنگ نمی‌زنند. پدرها از شماره‌های شش رقمی زنگ نمی‌زنند. پدرها بعد از شش ماه زنگ نمی زنند...

۲

پدرم زنگ زد. پدرها معمولا زنگ می‌زنند و این اتفاق عجیبی نیست. گوشی را برمی‌دارید. سلام. سلام. کجایی؟ یا چه‌کار می‌کنی؟ یا کی می‌آیی خونه؟ یا ...
پدرم زنگ زد. گفت سلام بابا. خوبی؟ بعد سکوت کرد. بعد من احمقانه پرسیدم تو خوبی؟ چه خبر؟ چه می‌توانستم بگویم؟ او می‌گوید هیچی. چه می‌توانست بگوید؟ می‌گویم شنبه می‌آیم ببینمت. می‌گوید نمی‌خواهد. می‌گوید دور است. می‌گوید فقط ... سکوت می‌کند. می‌گوید هوا سرد شده است. می‌گوید اینجا کویری است، هوا زودتر از جاهای ِ دیگر سرد می‌شود. می‌گوید نمی‌شود برایش لباس بُرد. نمی‌گذارند. شماره را می‌خواند و می‌گوید بفرست. می‌گوید که نمی‌تواند بیشتر حرف بزند. نوبت‌اش تمام شده است. کسی آن پُشت‌ها دارد صدا می‌زند قاسم. قاسم از من می‌خواهد به خواهرم سلام برسانم. قاسم گوشی را قطع می‌کند.

۳
قاسم را شش ماه است ندیده‌ام. عادت داریم به این ندیدن‌ها. این‌بار اما حتی حرف هم نمی‌زدیم در مدت ِ ندیدن. آخرین بار فروردین بود. زنگ زد. پدرش مُرده بود. رفتم برای تشییع جنازه. او زیر ِ تابوت را نگرفت. من هم نگرفتم. او گریه نکرد. من هم گریه نکردم. برای پدر ِ پدرم عروس‌هایش گریه می‌کردند، که همین نشان می‌داد گریستن برای ِ او چقدر بی‌معنی است. بی‌معنی‌تر آنکه من آن‌جا بودم. از میان ِ همه‌ی نوه‌ها من آنجا بودم. مراسم با حضور ِ همه‌ی اهالی ِ ده برگزار شد. ۴۰-۵۰ نفر که در انتظار ِ مرگ بودند، که اگر نبودند در آن متروکه زندگی نمی‌کردند. در تمامی ِ کارها کمک کردم. غذا پختیم و سفره پهن کردیم و میهمان‌ها را پذیرایی کردیم. مادربزرگم هیچ گریه نکرد. یاد ِ کمربندها تازه شده بود دوباره انگار. آدم ِ ساده‌ای است، وگرنه ممکن بود از خودش بپرسد چیزی را که سال‌ها پیش آرزو کرده بودم چرا حالا اتفاق افتاد؟ حالایی که دیگر فرقی نمی‌کرد برایش. پذیرایی تمام می‌شود. چرخی توی ده ِ متروکه می‌زنم. چند ساعتی می‌خوابم و کوله‌ام را برمی‌دارم و برمی‌گردم تهران. با پدرم حتی خداحافظی نمی‌کنم. حتی با هم حرف هم نزدیم. حالا بعد ِ شش ماه پدرم زنگ زده است.

۴

دو ماه تحمل کرده است و بعد ایستاده توی ِ صف و زنگ زده است به من که سلام. دو ماه به این فکر می‌کرده که زنگ بزند و نزده است؟ حالا چون هوا سرد شده است زنگ زده است؟ پدرم زنگ زده است. چقدر بامعنی است این جمله « پدرم زنگ زده است.»

۵

ثمین‌کارت، برای آن‌هایی که تجربه‌اش را دارند چیز ِ با معنایی است. روزهای ِ اندرزگاه ِ هفت سالن سه فهمیدیم که چه ارزشی دارد. من به پدرم حق می‌دهم زنگ بزند. به او حق می‌دهم که گوشی را بردارد بعد از ماه‌ها به من بگوید سلام. فشار زندگی بدون ثمین‌کارت در آنجا آدم را وادار می‌کند به هر کسی زنگ بزند، من که دیگر پسر ِ او هستم. می‌تواند گوشی را بردارد، از من نپرسد چه می‌کنم؟ کجا هستم؟ نپرسد بچه‌ی خواهرم که هرگز ندیده خوب هست؟ اصلا زنده است؟ نگوید دانشگاه چه شد؟ سربازی چه شد؟ زندگی‌ات چه شد؟ بگوید سلام. هوا سرد است و بعد یکی داد بزند قاسم. و او تلفن را قطع کند.


پ.ن : وقت‌هایی که دوست‌ نداری کسی چیزی را که می‌نویسی بخواند اما می‌نویسی و می‌دانی می‌خوانند. وقت‌هایی که دوست نداری با کسی حرف بزنی. وقت‌هایی که مجبوری بنویسی. مجبوری خوانده شوی. مجبوری شنیده شوی. نمی‌خواهی اما مجبوری. وقت‌های ِ بدبختی.

۲۰۱۱/۸/۲۳

حالا هم باید رفیق‌ام رو بدم، هم حافظه‌ام رو بدم، هم شرف‌ام رو بدم

به‌ رفقایم
که رفتند
و مرا جا گذاشتند
و من از آن‌ها جاماندم.

۱

به خودم نهیب می‌زنم که این هم تکراری شده است. همانقدر که تکرار وطن وطن در بیرون تکراری و حال به هم زن شده است، حرف زدن از رفتن ِ آدم‌ها هم اینجا بی‌معنی است. به خودم نهیب می‌زنم که حرف زدن از چیزهای تکراری بیهوده است. به خودم که نهیب می‌زنم از تورم سیب ِ گلویم کاسته نمی‌شود اما، که درمان ِ اشک‌ها، ناله‌ها، غم‌ها نهیب زدن نیست.
به خودم نهیب می‌زنم که خودخواهی است این. که دوست‌شان اگر دارم باید خوب‌شان را بخواهم. که رفتن آدم‌ها بی‌دلیل نیست، بی‌معنی نیست. که آدم‌ها می‌روند که برگردند. که اینجا را بسازند.
به خودم نهیب می‌زنم که هر آینه ممکن است تو هم یکی از همان‌هایی باشی که می‌روی. که اگر نرفته‌ای شاید نتوانسته‌ای، که اگر می‌توانستی تو هم می‌رفتی. که «نوبت ِ خویش را انتظار می‌کشیم ... »
به خودم نهیب می‌زنم که منصف باشم. دوست باشم و دوست بدارم یاران را. 

۲

مثال خوبی نیست. حال ِ من هم خوب نیست و شاید این توجیه خوبی باشد.
عزیزت را که می‌خواهند در گور بگذارند، می‌گذارند سیر گریه کنی. فریاد بزنی و خودت را خالی کنی. عزیزت را که می‌خواهند در گور بگذارند، رویش را برمی‌دارند. ببینی‌اش. خداحافظی کنی.
وقتی عزیزت می‌رود و نمی‌توانی او را در آغوش بگیری، گریه کنی و بخندی، ببوسی‌اش و خداحافظی کنی چه اتفاقی می‌افتد؟ تو باور نخواهی کرد که او رفته است. هر روز وسط ِ کارها، حرف‌ها، سختی‌ها به این فکر می‌کنی که حالاست که دست از کار بکشی، گوشی تلفن را برداری و سلام ...
سلامی در کار نیست. سرت هر روز به صخره‌ی سخت ِ واقعیت برخورد می کند. او رفته است. او رفته است و تو باور نمی‌کنی، چون رفتن‌اش را ندیده‌ای.

۳

روزهای ِ زیادی از سال‌های ِ جوانی به تکرار ِ وردی گذشت « چرا که خیال ِ خوبی‌ها درمان ِ بدی‌ها نیست»
زندگی‌ام تکه تکه شده؛ خودم و خاطرات‌ام، حافظه‌ام، روزهای ِ خوبم، روزهای ِ بدم، روزهای ِ غم‌ام. حالا نشسته‌ام زل زده‌ام به مانیتور که چه؟ بعد از ماه‌ها ساعت ِ سه شب پشت ِ خط ِ تلفن سخت گریسته‌ام. خبر را می‌گویم. سکوت. خنده. قهقهه. گریه و هق‌هق. طول و عرض ِ بالکن را راه می‌روم. کف بالکن می‌نشینم. دراز می‌کشم. چه چیزی سال ۸۷ زندگی ِ من را به سال ِ ۹۰ وصل می‌کند؟ هیچ.
بخشی از زندگی‌ام را کنده‌اند و انداخته‌اند بیرون و این اتفاقی تکراری است انگار.

۴

در دفاع از لبخند ِ تو
که یقین است و باور است.

۲۰۱۱/۸/۲۱

بله، رسم روزگار چنین است

آفتاب بالا می‌آید. روز بیهوده است. 
در سربالایی یکی از همین خیابان‌های ِ همیشگی ِ همین شهر گیر کرده‌ام پشت ِ ماشین‌هایی که تمامی ندارند. می‌توانم ساعت‌ها راجع به ترافیک، شهرداری، قالیباف، معماری تهران و ... سخن‌سرایی کنم. راننده حرف‌هایی می‌زند از همین‌هایی که هر روز می‌خوانیم و می‌خندیم یا چهره در هم می کشیم. رادیو هم دارد از همان حرف‌هایی می‌زند که می‌توانیم ازشان نکته بگیریم و برای همدیگر تکرار کنیم و از مُچ‌گیری‌مان راضی باشیم. آفتاب همین‌طور دارد بالا می‌آید. مردی ته ِ کوچه‌ی بًن بست ِ ما پشت ِ ماشینی نشسته است و دارد کیکی را می‌بلعد. می‌توانم راجع به رمضان، حق ِ خورد و خوراک و ... بنویسم. چرا که آفتاب از قضا دارد در ماه ِ رمضان بالا می‌آید. ماه‌های ما امسال این‌طور است؛ فروردین، اردی‌بهشت، خرداد، تیر، مُرد-رمض، ان-شهریور و ... در بعضی سال‌های ِ دیگر ماه‌های ِ ما شکل  دیگری دارد. توانسته‌اند به تقویم هم تجاوز کنند و من می‌توانم راجع به این حرف بزنم. بنویسم. فریاد بزنم.
من می‌توانم راجع به نروژ حرف بزنم. درباره‌ی سوریه و «ارحل یا بشار» ، « ارحل یا بشار» ، «ارحل پدرسگ»، تو تنها ارحل. می‌توانم پای‌کوبی کنان از لیبی بگویم. می‌توانم همین‌طور که آفتاب دارد بالا می‌آید من هم بالا بیایم. با اس‌ام‌اس حراج ِ مانگو، دبنهامز و خیلی‌های دیگر می‌توانم بالا بیایم. در ساختمان نظام وظیفه می‌توانم لگدی بکوبم به دیوار ِ شیشه‌ای بین من - ارباب رجوع - و سرهنگ دیوثم غلامرضا که می‌گوید ما نمی‌دانیم تو کی مشمول شدی. دانشگاه باید نامه‌ را بدهد. که دانشگاه نامه را نمی‌دهد اما زمان‌اش محاسبه می‌شود. که غیبت می‌خوری. که گور پدرت. می‌توانم ساعت‌ها درباره‌ی دکتر صحبت کنم. درباره‌ی سوال ِ دکتر ِ نظام وظیفه؛ ارتباط جنسی داشتی؟ پسر بوده یا دختر یا زن؟ می‌توانم صحبت کنم. بنویسم. آفتاب بالاهایش را آماده است، من نگاه کرده‌ام تنها. حالاست که آفتاب پایین برود. شب شود. شب بیهوده باشد.

۲۰۱۱/۸/۸

از کوه و سرود

من آدم ِ ورزش کردن نبوده‌ام هیچ‌وقت. پایم اگر به توپ ِ فوتبال می‌خورد، محض ِ شوت کردن ِ تنهایی‌هایی بود که در دورانی تنها با گره خوردن با فوتبال به سر می‌آمد. دورانی که یگانه شکل ِ فعالیت جمعی فوتبال بازی کردن بود، و اگر تو بازیکن خوبی نبودی، می‌شدی یکی از آن خرخوان‌ها. بچه‌ها عنوان ِ دیگری هم برایش گذاشته بودند؛ قاشق‌چایی خوری. کسی که کارش کنار نشستن و درس خواندن است و شیرین‌کردن خودش برای معلم‌ها.
وقتی جزء ورزشی‌ها نبودی و قاشق‌چایی‌خوری هم نمی‌شدی دیگر شده بودی چوب دو سر گُهی. نه دنیا را داشتی و نه آخرت را. 
یارگیری فوتبالی مقدمه‌ی یارگیری‌های ِ بعدی هم بود. برای دعوا و گشت و گذار و همه‌چی باید جای ِ خودت را در جمع پیدا می‌کردی و یگانه راه «فوتبال» بود. مدرسه راهنمایی که می‌رفتم راه‌های کم حاشیه‌تری هم پیدا شد؛ بسکتبال، پینگ‌پونگ و ...
همه‌ی راه‌ها به ورزش ختم می‌شد و من آدم ِ ورزش کردن نبودم.

۲
سال‌های ِ آخر راهنمایی و سال‌های دبیرستان ما انتقام‌مان را از ورزشی‌ها و قاشق‌چایی‌خوری‌ها گرفتیم. ما با کتاب به جنگ ِ ورزش رفته بودیم. جمع‌مان بزرگ و بزرگ‌تر شد. کلاس‌های ِ بیشتری را می‌پیچیدیم. بیشتر دور ِ هم جمع می‌شدیم. کم‌کم پای فیلم و موسیقی به جمع‌مان باز شد و ما هم گنگ ِ خودمان را ساختیم و یاد گرفتیم و یاد دادیم. با رمان‌ها زندگی کردیم. با کتاب‌ها و روزنامه‌ها بحث کردیم و جنگیدیم با موسیقی و فیلم ...

۳
دانشگاه که آمدیم از هم پاشیدیم. نیمی از ما سرگرم واحدها و حساب و کتاب شدند. بخشی از همان روزهای ِ اول خواب ِ اپلای دیدند. بخشی دیگر خواب ِ چیزهای دیگر. از هم پاشیدیم.
جمع‌های ِ دیگری ساخته بودیم. حول ِ کوه رفتن، حول ِ تحصن، اعتصاب، تجمع، حول ِ مراسم مختاری-پوینده، خاوران و ... حول ِ دم حسینیه ارشاد جمع شدن، حول ِ مجله دانشجویی درآوردن، سایت راه انداختن ...
حالا چیزی از آن همه اتفاق باقی نمانده است که حول‌اش چیزی شکل بگیرد. حالا اصلا کسی نمانده است که حول ِ چیزی گرد آید.
از آن همه نوستالژی کوه رفتن اما همیشه زنده مانده‌ست. منی که هیچ‌وقت آدم ِ ورزش کردن نبوده‌ام از آن همه فقط حسرت روزهایی را می‌خورم که صف ِ دوستان‌ام پیچ می‌خورد در دامنه‌ی کوه و سرودی آشنا زمزمه می‌شد. منی که ته ِ صف بودم و نگاه‌ام به بالا، حالا حسرت ِ آن نگاه را می‌خورم. حسرت ِ جمعی که دوباره قرارش به کوه باشد و به سرود.

۲۰۱۱/۸/۲

و آدم‌ها سریع‌تر بیهوده می‌شدند

آن آقا ایستاده بود در یک قدمی ِ من. خودش را کشیده بود تا روی ِ صورتم و داشت حرف می‌زد. تمام ِ سعی‌اش را کرد که مرا بترساند. من به رویش نمی‌آوردم که نترسیده‌ام. نه که نترس باشم. عادت کرده بودم. من سکوت کرده بودم ببینم تا کجا می‌خواهد این ماجرا را کش بدهد. همین‌طور که داشت داد می‌زد و توقع داشت من چیزی بگویم من داشتم فکر می‌کردم که چند بار در زندگی‌ام خودم را کشیده‌ام تا روی ِ صورت کس دیگری تا بتوانم خوب فریاد بزنم، بترسانم‌اش و بر او مسلط شوم. همین‌طور داشتم دنبال ِ مورد مشابه در گذشته‌ها می‌گشتم که متوجه شدم حالا آن زمانی است که باید بگویم 'حق با شماست'. گفتم. او از آنکه شنیده بود حق با اوست خر کیف شده بود. خودش را از روی ِ صورت ِ من جمع کرده بود، و داشت ادامه می‌داد. چند بار در زندگی‌ام به آدم‌هایی که حق با آنها نبود گفته بودم حق با شماست؟ 'حق با شماست' ِ مصلحتی؟ می‌گردم. می‌گردم. زیاد بودند از این 'حق با شماست'‌های ِ مصلحتی. از ناظم و مدیر و معلم شروع شده بود تا مادر و پدر و دوست و رفیق و البته حالا مشتری.
آن آقا ارضاء شد بود. همین‌طور داشت می‌آمد پایین‌تر. لحن صدایش عوض شده بود. حتی می‌توانم بگویم مظلوم شده بود. یک‌طوری حرف می‌زد که  دل‌ام برایش می‌سوخت. کم مانده بود از روی ِ صندلی ِ دسته‌دار ِ گوشه‌ی اتاق بلند شوم بروم بغل‌اش کنم بگویم خودت را اذیت نکن. ما خریم. احمقیم. عامل بیگانه‌ایم. تو خودت را ناراحت نکن.
مظلومیت‌اش داشت کش می‌آمد. حتی در آمد که 'چایی می‌خوری؟' می‌خوردم اما گفتم نه. هنوز هُرم ِ نفس‌هایش را در صورتم حس می‌کردم و این‌طوری چایی از گلویم پایین نمی‌رفت. این نه کار ِ خودش را کرده بود. داشت اوج می‌گرفت. آن روی ِ سگ‌اش داشت بالا می‌آمد. داشتم فکر می‌کردم چند بار آن روی ِ سگم بالا آمده بود که صدای ِ برخورد ِ آن روی ِ سگ‌اش با صورتم توی ِ گوش‌هایم پیچید. کم مانده بود بلند شوم بگویم که ... . یادم آمد که باید برگردم توی ِ گذشته‌ام نگاه کنم ببینم چند بار صدای ِ برخورد ِ آن روی ِ سگ ِ خودم با صورت بقیه‌ی آدم‌ها را شنیده‌ام.