‏نمایش پست‌ها با برچسب واقعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب واقعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳/۱۲/۱۱

یک داستان ِ خیلی کوتاه، با یک پایان ِ خیلی باز

گفت «دماغ». نقطه ضعف تو دماغ است. یک جوری خیره نگاهش کردم که کوتاه بیاید. کوتاه نیامد و شروع کرد به برشمردن مثال‌ها. تلاش کردم برایش مثال نقض بیاورم ولی نشد. بعد فکر کردم باید یک‌جوری ماجرا رو رفع و رجوع کنم. درآمدم که نه «چشم». نقطه ضعف من چشم‌ست. ریسه رفت که نخیر. «دماغ». از خیر بحث گذشتم. اینجور وقت‌ها هرچقدر تکذیب کنم و بخواهم از خودم دفاع کنم اوضاع بدتر می‌شود. آنقدر پاپیچم می‌شوند تا اعتراف کنم که بله. دماغ. ولی من توی کتم نمی‌رفت. شب شروع کردم به بررسی تاریخ «دماغ». دیدم خیلی هم بیراه نمی‌گویند. شاید حتی اگر می‌گفتند «بینی» کار اینقدرها بالا نمی‌گرفت. من می‌خندیدم و می‌گفتم آره. زدی به خال. اما بررسی تاریخ دماغ جای هیچ شک و شبهه‌ای باقی نمی‌گذاشت. 
بعدتر توانستم خودم را «خنده» تسلی بدهیم. خنده. نقطه ضعف من خنده بود. حتی لبخند هم نه. غش غش خندیدن. اونجاست که آدم‌ها رو باور می‌کنم. بهشان اعتماد می‌کنم یا بهشان علاقمند می‌شم. اینطوری همه چیز جور درمی‌آید؛ آن حجم لوده‌بازی، دست‌انداختن ِ خود و سایر بازی‌ها. همه‌شان برای این است که ببینم کی می‌خندد. کی غش‌غش می‌خندند. تا باور کنم.

۱۳۹۲/۱۲/۱۲

حذف ادغامی، یا عکسی سیاه سپید از موها، دست‌ها

لبخند. لبخند.
شیشه‌ی ماشین پایین است. دارد می‌خندد. سرم را می‌برم پایین. ماشین‌ها دارند آن بیرون بوق می‌زنند. سرم را بالا می‌آورم که فحش بدهم. با ما نیستند. دوباره سرم را می‌برم پایین. دارد می‌خندد و یک چیزی می‌گوید. من هم دارم می‌خندم که یعنی درست فهمیدی. بله. همین‌طور است.در حالی که حتی خودمم یادم نیست چی گفته‌ست. دارم به آن لحظه‌ی بعد فکر می‌کنم. باید چند متر آن‌طرف باشم و شاهد یک شکلی از هبوط. بعد سرم را می‌آورم بیرون. می‌روم می‌شاشم و می‌آیم. در بین رفتن و برگشتن بین خاطره، کار و «حالا» ذهنم در نوسان است. تمرین کرده‌ام و یادش داده‌ام که بپرد. از روی موضوع‌ها، از روی درد، از روی ناراحتی، و حالا از روی ِ لبخند. چرا باید می‌خندید و آن جمله را می‌گفت. نه. اشتباه می‌کرد. اما من نگفتم داری اشتباه می‌کنی. من لبخند زدم که یعنی ای بلا. تو از کجا فهمیدی؟ اون هیچی رو نفهمیده بود. من با لبخند خواستم در آن نفهمیدن ِ خودش بماند. از خودم هم اینطوری انتقام گرفته بودم. دلم می‌خواست او این‌طوری فکر کند. چرا؟ نمی‌دانم.
باقی روشنی بود. حتی فکر کردم برای اولین بار آن پیاده‌رو برایم معنا پیدا کرد. قبل‌تر فکر می‌کردم چرا آنجا باید پیاده‌رو باشد اصلا؟ و به طرح‌های خطرناک سال‌های بعد شهرداری فکر کردم. احتمالاً یک زیرگذر از آنجا خواهد گذشت و دیگر هیچ‌جایی پیاده‌روئی باقی نمی‌ماند. نهایتاً زیرگذر. تازه اگر هنوز کسی پیاده باشد. مثل آن جای ِ پله‌ها که دیگر پله نبودند. دیوار ِ صاف ِ بی‌معنی آن هم وسط آن خیابان. و در حالی که ما به پله‌ها نیاز داشتیم نه به دیوارهای ِ صاف.
باقی کلمه بود. سعی می‌کردم مثل قدیم‌ها فرمان را بچرخانم در حالی که نمی‌فهمیدم قدیم‌ها چه فرقی داشت. سعی کردم یک جوری بپیچم توی ِ همت که انگار این همان همت است و هیچ فرقی نکرده است. بعد سعی‌های دیگری هم کردم. حتی ناراحت شدم که معلوم است دارم سعی می‌کنم. اما خُب خیلی معلوم بود و من می‌دانستم که سعی ِ من دارد دیده می‌شود. بعد یاد ِ بهاء و بهانه افتادم. به خودم یادآوری‌اش کردم و از دل خودم درآوردم.

جلوتر اتوبان شروع می‌شد و کوچه تمام. ضبط ماشین آهنگ همیشگی را پخش کرد، اما همیشه نبود.

۱۳۹۲/۹/۴

خوب شد عرفان ممی‌زاده مُرد




دانشجویان دانشگاه امیرکبیر و ما با پدیده‌ی کارگران زیر سن قانونی ناآشنا نیستیم. حتی به لطف ِ خیابان‌های توسعه یافته‌ی این شهر و انبوه تقاطع‌ها و چراغ‌هایش دیگر با پدیده کار کودک هم ناآشنا نیستیم. پس چگونه‌ست که باید در صحن ِ دانشگاه شاهد مرگ ِ کارگری زیر سن قانونی بود تا به آن اعتراض کرد؟ چه چیزی جلوی ِ چشم‌ ِ ما را می‌گیرد و مانع از آن می‌شود که به کار ِ کودکان و نوجوانان چشم بپوشیم؟ جز این است که ما به پدیده‌ی کار کودکان عادت کرده‌ایم؟ چرا هیچ کدام ِ از ما به انبوه بیلبوردهایی که هر کجای این شهر سبز شدند و ما را تشویق به پس‌زدن کودکان کار و متکدیان کردند اعتراضی نکردیم؟ چه کسی به شهرداری به عنوان جایی که از منابع مالی عمومی استفاده می‌کند این اجازه را داد که آن را هزینه‌ی شوراندن بخشی از مردم علیه بخش دیگری از مردم کند؟ چه کسی به آن‌ها اجازه داد تا بخشی از شهروندان را «سودجو» خطاب کنند و بخش دیگر را مخاطب قرار دهند که مبادا گول ِ سودجویی آنان را بخورند؟

حالا دانشجویان دانشگاه امیرکبیر به مرگ «عرفان ممی‌زاده»‌ی هفده ساله اعتراض کرده‌اند. باید از آنان ممنون بود. و باید همزمان پرسید که چرا هیچ کجای ِ این شهر بیلبوردی به ما هشدار نمی‌دهد که مراقب سودجویی کارفرمایی که کار ِ ارزان ِ عرفان را می‌خرد باشیم؟ چرا دانشگاه امیرکبیر نسبت به لغو قرارداد با چنین پیمانکاری اقدام نمی‌کند؟ چرا ما توان و شاید علاقه‌ی لازم برای پیگیری مرگ عرفان ممی‌زاده را نداریم؟

اصلا چرا عرفان ممی‌زاده در خبرها اسم ندارد؟ اسم او برای تیترهای روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها زیادی بلند است؟ او کارگری ۱۷ ساله‌ست که از داربست طبقه‌ی ششم ساختمان ابوریحان دانشگاه امیرکبیر به پایین سقوط کرده و مرده است. او کارگری روزمزد بوده‌ است. کسی که کارش را روزانه می‌فروشد و تنها به یمن کار خوبش می‌تواند فردا هم سر آن کار برود.

خوب شد عرفان ممی‌زاده مُرد. وگرنه به خاطر اخلال در کار به هنگام سقوط از طبقه‌ی ششم حتماً فردایش نمی‌توانست به سر کار بیاید. خوب شد عرفان ممی‌زاده مُرد وگرنه فردا باید تیتر و عکس صفحه‌های خیریه‌ی نشریات می‌شد اگر شانس داشت. که این نوجوانی است که سقوط کرده و لگن و دست و پایش شکسته‌ست و باید هفت‌جور عمل جراحی بشود و چشم به راه کمک شماست مردم ِ انسان‌دوست. و سازمان تأمین اجتماعی این کشور سرش شلوغ‌تر از آن است که به کارگران بپردازد. پس چه کسی بزرگراه و آزادراه بخرد و از ماشین‌ها عوارض بگیرد؟ پس کدام سازمان بشود ملک طلق سعید مرتضوی؟ 

ماجرا را سیاسی بکنیم اصلا. خوب شد عرفان ممی‌زاده مُرد وگرنه فردا در کنار تصویر ظریف و کری عیش ِ مردم ِ ایران را که همه‌شان خوشحال‌اند را خراب می‌کرد. نه‌خیر جناب ِ سردبیر و روزنامه‌نگار روزنامه‌ی اعتماد. همه‌ی مردم خوشحال نیستند. آدم‌هایی که از داربست ِ ساختمان‌های در حال توسعه‌ی دانشگاه‌ها می‌افتند خوشحال نیستند. پیرمرد ِ پیر بلوار کشاورز که امشب هم در جستجوی ِ جای خواب است و به گرمخانه‌ی شهرداری تهران نمی‌رود چون مثل زندان است خوشحال نیست. دانشجویانی که صبح می‌بینند از دیوار ساختمان‌های دانشگاه آدم پایین می‌ریزد خوشحال نیستند. متأسفانه خبر ندارید که توافق ژنو طنابی نمی‌شود که عرفان ممی‌زاده را زنده نگاه دارد. او از طنابی که باید او را زنده نگه می‌داشت ارزان‌تر است و از هشت میلیارد دلار پول تفاهم‌نامه‌ی ژنو چیزی‌اش خرج طناب‌هایی که قرارست آدم‌ها را از مرگ نجات بدهند نمی‌شود. تازه اگر خرج طناب‌های دار نشود. بی‌ربط است؟ ما هم همین را می‌گوییم. بی‌ربط است. تفاهم‌نامه‌ها در ژنو و در هیچ قبرستان دیگری مانع بهره‌کشی، استثمار، توهین و تحقیر، و مرگ ِ کارگران در ایران نمی‌شود.

۱۳۹۲/۶/۱۳

شریعتی رفت، شریعتی‌ها ماندند




به دوستانم در دانشگاه
 به آن‌هایی که ایستادند تا دانشگاه زنده بماند
همه‌ی آزار دیدگان ِ این سال‌ها
از ۵۷ تا  ۹۲ 




آخرین باری که از در دانشگاه بیرون می‌آمدم حکم ِ اخراجم از دانشگاه در دستم بود. یک سالی می‌شد که راهمان نمی‌دادند. رئیس کل کمیته انضباطی دانشگاه که آن زمان او هم دیگر اخراج شده بود را در حیاط دانشگاه دیدم. بغض کرده بودم. از اخراج نه، از تحقیری که شده بودم. گفت آمده‌ست کارهای اداری‌اش را بکند. او از سوی «شریعتی» برکنار شده بود. گفت در اخراج ِ ما مقصر او نبوده‌ست. گفت که شریعتی به او هم رحم نکرده‌ست. آنقدر تحقیر شده بودم که نتوانم بایستم و بزنم توی دهن‌اش. او همانی بود که برای یک سفر به کردستان احضارمان کرد و از ما بازجویی کرد که چرا سفر رفته‌ایم؟ چرا به کردستان رفته‌ایم؟ همانی که گفت علامه جای ِ کمونیست‌ها نیست. همانی که دو ترم دو ترم محرومیت از تحصیل را «قانونا» به ما ابلاغ کرد. اما او هم مدعی بود که قربانی شده‌ست. قربانی شریعتی.
دیشب که خبر برکناری شریعتی آمد جای ِ آن بُغض خنده نشسته بود. خنده‌ای که هیچ ربطی به رفتن شریعتی نداشت. دیدم که حالا بازار ِ حکایت‌های ِ ما قربانیان ِ شریعتی داغ شده است. داستان‌مان بفروش شده این روزها. برای ِ داستان ِ سال‌های سیاه ِ علامه سر و دست می‌شکنند توی فیس‌بوک.
ما در جایگاه ِ قربانیان ِ دانشگاه علامه داستان‌مان شنیدنی شده بود؛ ما که می‌گوییم نه ما طردشده‌ها، تعلیقی‌ها و اخراجی‌ها، که لیسانس گرفته‌ها و فوق‌لیسانس گرفته‌ها و دانشجویان ِ دکترا و استادان و انگار همه. همه‌ی کسانی که در این سال‌ها در علامه‌ی ِشریعتی بودند، خود را قربانی ِ شریعتی می‌دانند؛ از رئیس سابق کمیته انضباطی جناب آقای «سیدی» تا دانشجویان ِ دکترا، استادانی که در این سال‌ها تدریس کردند و ما حذف شدگان ِ دانشگاه علامه طباطبایی.
من شریعتی را دو بار دیدم. در آن دو دیدار نه حکم اخراجی به من ابلاغ شد و نه حکم تعلیقی، او همه‌ی ما را تحقیر کرد، پیگیر برخورد با استادان و دانشجویان شد، منصوبان و زیردستان‌اش در قلع قمع دانشجویان و استادان و نهادهای دانشگاه کم نگذاشتند و ...
حالا شریعتی دارد می‌رود. او بیش از این‌ها که گفته می‌شود مقصر است. در این میان گاهی پیش می‌آید که من به همه‌ی این هشت سال فکر کنم. به آنچه کردیم و آنچه گذشت.ما راهی را انتخاب کرده بودیم که بی‌شریعتی هم به سرانجام‌های بهتر نمی‌رسید؛ راه ِ مقاومت در برابر ِ سرکوب دانشگاه، و من بسیاری را دیدم که بی طی چنین مسیری هم از کثافت ِ شریعتی بی‌نصیب نماندند. من شاهد مادری بودم که در دفتر شریعتی گریه می‌کرد تا دخترش بدون پرداخت شهریه دانشجوی ِ شبانه شود و در خوابگاه پذیرفته شود و جواب شریعتی تکرار یک جمله بود « ما دانشجوی ِ نسیه‌ای نمی‌گیریم حاج خانم». من شاهد انبوه دخترانی بودم که هر روز درگیر ِ چگونگی زیستن در خوابگاه بودند. انبوه ِ کسانی که روزها و هفته‌ها مسیر ِ اتوبان ِ همت را تا انتها می‌پیمودند تا راهی به کلاس و دانشگاه و خوابگاه بیابند، فقط به این خاطر که پوشش‌شان نامناسب قلمداد شده بود، یا رفتاری کرده بودند که از نظر دانشگاه «توجیه پذیر نبود». من شاهد ِ روزهایی بودم که بدون ِ نگهبان حتی برای گرفتن ِ حکم اخراج راه‌مان نمی دادند. شاهد ِ همه‌ی آنچه که بر ما رفت و سال‌های سیاه ِ علامه را برای ِ همه‌ی ما رقم زد. برای ِ همه‌ی کسانی که در آن فضا تنفس می‌کردند؛ دانشجویان، استادان، کارمندان و … .  
دانشگاه علامه که مأمن ِ فعالان جنبش زنان بود، در این سال‌ها تبدیل شد به سیاه‌ترین سال‌های ِ دختران ِ دانشجو و استادان و زنان کارمند. ما همه‌ی این‌ها را دیدیم و گذشت؛ شریعتی رفت.
شریعتی رفت و من حالا شاهد ِ کمپین ِ درخواست از استاد حسن نمکدوست تهرانی برای بازگشت به دانشگاه‌ام. انگار همین دیروز بود که تجمع ِ اعتراضی به اخراج دکتر نمکدوست در حیاط ِ کوچک علوم اجتماعی و ارتباطات علامه برگزار می‌شد. انگار همین دیروز بود که شریعتی ِ منحوس به دانشکده کوچک ما آمد و پروژه حذف ِ تدریجی ِ منتقدان از دانشگاه کلید خورد. همان روزی که فقط سه نفر ایستادند و به او گفتند که دانشگاه رئیس انتصابی نمی‌خواهد.
شریعتی رفت، و من احساس ِ خوبی ندارم. شاید به این خاطر که رفتن ِ او به مقاومت ِ ما ارتباطی نداشت. شریعتی نه در پی ِ فشارهای ما که وقتی رفت که دیگر کارهایش را کرده بود؛ او دانشجویان و استادان منتقد را اخراج، رشته‌ها را تک جنسیتی و خوابگاه‌ها، دفترهای انجمن و شورای صنفی و نهادهای علمی را از ساکنان ِ واقعی‌اش خالی کرده بود و حالا می‌رود.
نگرانی برای ِ اجرای ِ عدالت در مورد شریعتی بیش از اندازه پوچ است. بسیاری از کسانی که باید مورد ِ نوازش ِ عدالت ِ معهود قرار بگیرند امروز تازه به کار بازگشته‌اند و داد می‌گسترند، پس انتظار برای اجرای عدالت در مورد ِ شریعتی طرحی خنده‌دار است. به جای ِ کین‌توزی ِ شخصی در مورد شریعتی، که البته باید جوابگوی ِ اعمالش باشد، ترجیح می‌دهم تمام ِ روزهای ِ باقی‌مانده تا بازگشت به دانشگاه را که شاید تا پایان ِ عمرم قد بدهد به این پرسش بیاندیشم؛ آیا او «تنها» بود؟
این شریعتی بود که صبح‌ها در ورودی ِ در دانشکده‌ها به لیست ِ ممنوع‌الورودها به دانشگاه نظری می‌انداخت و کارت‌های دانشجویان را یک به یک می‌دید؟ این شریعتی بود که با چادر در گوشه‌ی در ورودی می‌ایستاد و لباس ِ ما را ورانداز می‌کرد و به ما تذکر می‌داد؟ این شریعتی بود که در سمت ِ رئیس کمیته‌ انضباطی، نماینده دانشجویان در کمیته انضباطی، نماینده استادان در کمیته انضباطی، معاونت علمی و پژوهشی و کوفت و زهرمار در کمیته انضباطی به محرومیت و اخراج ِ دانشجویان رأی می‌داد؟ این شریعتی بود که به تعداد ِ کلاس‌های درس تکثیر شده بود تا ببیند دانشجویان به اندازه کافی التزام ِ عملی و صلاحیت ِ عمومی دارند؟ تا فال‌گوش بایستد و حرف‌های دانشجویان و استادان را گزارش کند؟ این شریعتی بود که خیره ایستاد و نصب دوربین‌ها در دانشگاه‌ها را نگریست؟ شریعتی بود که فردای انتخابات ۸۸ اصرار داشت امتحان‌اش را بدهد چون تابستان سفر خارجی در پیش داشت؟ آيا شریعتی ظهرها در حیاط و سلف و کوچه‌های پُشت ِ دانشگاه در جستجوی ِ موارد ِ بکر ِ تخلف می‌گشت؟ شریعتی در دفاتر بسیج می‌نشست و برای حذف ِ مخالفان‌ ِ دانشجویی‌اش برنامه می‌چید؟ شریعتی پس از تعلیق نمایندگان واقعی دانشجویان در انجمن‌ها کاندیدا شد و در همان دفترهای به زور پلمپ شده نشست و سخنرانی‌ها کرد؟ شریعتی بسیج ِ استادان را می‌گرداند؟ شریعتی در میانه‌ی تجمع‌های ِ ما پیدا می‌شد و از «دموکراسی می‌گفت»؟ از اینکه ما باید به بسیجی‌ها در تریبون آزادی که با هزینه‌ی تعلیق کسب کرده‌ایم حق ِ صحبت بدهیم؟
این‌هایی که شریعتی‌ نبودند و در تجمع‌های ِ دانشجویی از حق ِ آزادی ِ بیان ِ دانشجویان ِ بسیجی دفاع می‌کردند موقع ِ قلع و قمع دانشجویان کجا بودند؟ ما سزاوار حق ِ آزادی ِ بیان نبودیم؟ این‌هایی که شریعتی نبودند و استاد بودند موقع ِ اخراج ِ دانشجوهایشان کجا بودند؟ موقع اخراج همکاران‌شان کجا بودند؟ این‌هایی که شریعتی نبودند و دانشجو بودند آن‌روزهای ِ سیاه کجا بودند؟ تنها نظاره‌گر ِ روزهای ِ سیاه ِ همکلاسی‌هایشان شدند؟
شریعتی رفت. آن روزهای ِ سیاه هم رفتند؟ شریعتی رفت، من اما فراموش نمی‌کنم او شریعتی‌های ِ بسیاری را در علامه بر جای گذاشت؛ همه‌ی آن‌هایی که با سکوت‌شان هشت سال ِ تمام پایه‌های میز ریاست او را قوت بخشیدند.
این متهم کردن ِ دیگران نیست. چرا که همه‌ی ترس‌ها، دلهره‌ها، و معذوریت‌های ِ آن‌ آدم‌ها قابل فهم است، اما این سال‌های ِ سیاه برای ِ همه‌ی شما و ما به یک اندازه سیاه نبود و نیست. این متهم کردن ِ دیگران نیست. چون نگارنده‌ی این متن در تمام این سال‌ها هیچ توقعی از هیچ کدام ِ از آن‌های که ماندند و نظاره کردند نداشته و ندارد، تنها می‌خواهد به آن‌ها یادآوری کند که شریعتی ماند، یکی هم چون شما نایستادید. شریعتی پیش‌تر نرفت چون خیلی‌ها ایستادند و در نهایت او فقط وقتی رفت که کارش را تمام کرده بود. برای ِ رفتن ِ او دهان‌تان را شیرین نکنید. او مثل ِ رییس‌اش به جاهای ِ بهتری خواهد رفت و با سکوت ِ شریعتی‌های ِ دیگری بر پشت میزش تکیه خواهد زد و ما باید در یاد داشته باشیم که انقلاب فرهنگی – صد البته با تفاوت‌های بسیار - در این کشور تکرار شد، نه فقط چون حاکمان خواستند، چون ما و شما اجازه‌ی تکرارش را دادیم.

۱۳۹۲/۳/۳۰

ای‌ولله ای‌ولله


به آیدین، و شب‌های صفحه‌بندی

از صبح ِ فردای عاشورای ِ ما تا صبح ِ فردای ِ انتخابات چند دهه گذشته است؟ چقدر زمان لازم بود تا این همه از هم دور شویم؟ چه میزان خشم و نفرت – و شاید حتی واقع‌بینی – تا بر هم بشوریم؟
من نمی‌دانم. کمی بُهت زده‌ام. گروهی فکر می‌کنند این بُهت «جا خوردن ما از اقدام پیش‌بینی ناپذیر ِ مردم» است. آن‌ها ما را از مردم حذف می‌کنند. فقط ما را؟ نه. یک کشور هفتاد میلیونی را که چهل میلیون‌اش می‌توانسته «مردم» باشد و حالا هجده میلیون‌اش «مردم» است و باقی معلوم نیست تحت چه عنوانی زیست می‌کند، هر چه هست آن‌ها «مردم» نیستند. ما حتی اگر فردای انتخابات رفته باشیم توی یکی از این خیابان‌ها گلویمان را دریده باشیم «مردم» نیستیم. یکی از دوستان آقای فلانی دو ساعت از این ایالت به آن ایالت رانندگی کرده است و رأی داده. او «مردم» است، ما هنوز معلوم نیست چی هستیم. یکی از دانشجویان راه دور چند خطی در باب ِ «خیانت» ما و «مسئولیت‌ناپذیر» بودن‌مان نوشته است. ما از قطار ِ «مردم» پیاده شدیم. در صف نایستادیم. رأی ندادیم. از رای‌مان عکس نگرفتیم. عکس را بر روی شبکه‌های اجتماعی نگذاشتیم. از «روحانی» و «اعتدال» ذوق نکردیم. از رفتن احمدی‌نژاد هلهله و بای‌بای‌مان هوا نرفت. و به همین سادگی از قافله‌ی مردم جا ماندیم.
از صبح ِ فردای عاشورا، از فردایی که دیگر همه‌مان زندگی‌هایمان زیرورو شد و از آن روز دویدیم تا به امروز، نمی‌دانستیم که یک روزی می‌آید که روز ِ تعین‌یابی «مردم» است. می‌شد در تمام این روزها و ماه‌ها سر در گریبان برد؛ می‌شد رفت سفر، نشست خانه، کتاب خواند، فیلم دید، اصلاً هر چی … می‌شد این روزها و ماه‌ها را اصلاً از تقویم خط زد و در روز ِ موعود «مردم» ماند. بیچاره آن آدم‌هایی که این روزها را در زندان خط زدند و از «مردم» خط خوردند. البته ممکن است در مورد آنان تخفیف قائل شوند. آن‌ها از فضا دور بودند و از خطایشان می‌شود گذشت. اصلاً این به آن در. از تقصیر زندانی سیاسی می‌شود گذشت. اما باقی؟ نه.

رفیق‌های ِ خوب ِ من،
در تمام این روزها که عده‌ای به تمسخر باقی افتادند. عده‌ای به فحاشی و عده‌ای به تعیین «مردم» مشغول بودند، برخی هم – اصلاً به اشتباه – در فکر فرداهای ِ یأس و ناامیدی بودند. حالا دیگر نهایت‌اش به قول آن دوست ِ شیمی‌خوانده‌مان که چند روزی است کتاب‌های سیاسی را ورق می‌زند، باید برویم مطالعه کنیم دیگر؟ باشد. می‌رویم. مگر تا امروز قرارمان جز این بوده‌ست؟ آموختن و آموختن و آموختن؟ از همین روزها باید آموخت. کلاه ِ رُخداد دارد همین‌طور شعبده می‌کند. باشد. ما نگاه می‌کنیم و در کارگاه ِ «سیاست‌ورزی» ِ مردم می‌آموزیم.
بدبخت آن عده که از امروز منتظرند که روز ِ دگر فرارسد؛ تا به دیگری ثابت کنند این هم تغییر، یا این هم عدم تغییر. مشکل همین‌جاست. مشکل حذف ِ ما از تغییری است که قرار بود بیافرینیم. اما همین جاست که باید آموخت، که کدام تغییر؟ و برای چه کسانی؟

حالا با فحش، کنایه و هلهله و هر چیز ِ دیگر هر حرف و انرژی‌ای هست خالی کنیم. روزهای سختی را گذرانده‌ایم، و هر کاری که بکنیم رواست. ایرادی ندارد. اما اگر برنامه این است که کسانی را مرعوب کنیم و از صحنه خارج کنیم؟ نه. شرمنده‌ام. ما شاید از «مردم» نباشیم. شاید چهار تا خس و خاشاکی باشیم که خواستیم جشن مردم و جنبش مردم را متوقف کنیم. اما آموخته‌ایم که مبارزه نه از ۲۴ خرداد آغاز شده و نه در آن پایان یافته‌ست. برای ما در آن روز غیبت رد کنید. بگذارید از فردایش به همان راهی برویم که قصد و نیت همه‌مان بوده‌ست. یک چندی هم «مردم» ما را پس بزند چون در پای صندوق‌ها به کار نیامده‌ایم. ایرادی ندارد. امیدواریم روزی در خیابان‌ها به کار بیاییم.

۱۳۹۲/۲/۲۸

راگو - یک


به سعید،
و روزهای ِ تلخ ِ با هم بودن

من شور ِ این روزهای هشتاد و هشت را به یاد ندارم. این روزهای هشت و هشت ِ من هیچ شوری نداشت. ما در یک اتاق دوازده متری بودیم، که نیمی‌اش با پرده‌ای مشمایی به حمام و دست‌شویی اختصاص یافته بود. روزی چند بار به لطف درهای باز شده برای صبحانه، ناهار و شام می‌توانستیم تا سه متر آن‌طرف‌تر را ببینیم. دیوار ِ سلول ِ جلویی. ارتباط ِ ما با جهان بیرون مردی بود که تحقیر خوب می‌دانست. برای ما که یازدهم اردیبهشت ۸۸ در پارک لاله با فحاشی و کتک بازداشت شده بودیم هنوز هیچ‌جای ِ جهان سبز نبود. وقتی در کلانتری ۱۴۸ انقلاب رسته‌ی دانشگاه علامه‌ای ها را جدا کردند. وقتی در میان آزادشدگان ِ شب یازدهم اردی‌بهشت نبودیم. وقتی شب را بیست نفری در سلولی دوازده متری در کلانتری سنایی گذراندیم و نوبتی ایستادیم تا همه بتوانند بخوابند. وقتی برای تفتیش منزل نیمه‌های شب به خانه آمدیم. وقتی سپیده گریه کرد. مادربزرگم نفرین کرد و مرد کت‌شلوای ِ نسبتاً مؤدب آن شب به من یادآوری کرد که کاری نکنم که در مقابل خانواده‌ام مجبور به کتک‌زدنم بشوند. وقتی باز بودن دستبند در مقابل خانواده‌ام لطفی بود که از سر احترام به من می‌شد. وقتی کتاب شعاعیان را از کف اتاقم برداشت و خواند که بفرما، «هشت نامه به چریک‌های فدایی خلق» ، گفتی اتفاقی پارک لاله بودی؟
در همه‌ی این لحظه‌ها هیچ چیز سبز نبود. اردیبهشت گند هشتاد و هشت در روزهای سخت اوین بود که سبز شد؛ با دیدن مجید توکلی در بند دویست و چهل، وقتی لبخند روی لب‌اش هنگام پخش ناهار به تو یادآوری می‌کرد که می‌شود در میان دیوارها آزاد بود. آن اردیبهشت با دیدن ابراهیم مددی ِ سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی در اندرزگاه هفت زندان اوین سبز شد. وقتی دست به جیب برد که کارت تلفن‌اش را به ما تازه‌واردها بدهد. اردیبهشت هشتاد و هشت با دیدن فرزاد کمانگر در آن کتابخانه‌ی کوچک سبز شد. فرزاد کمانگری که تنها باید از نزدیک می‌دیدم‌اش تا باور کنم که نه دوره‌ی قهرمانی‌ها گذشته‌ست و نه زمان آرمان‌ها و روزگار ِ سرسپردن و جان فدا کردن به پای آرمان‌های بزرگ با امیدهای کوچک.
اردیبهشت سبز ما را نه روزنامه‌ها که اتفاق ِ اول ماه می هشتاد و هشت سبز کرد. روزهایی که سخت گذشت، اما یادآوری کرد که ایستادن چگونه‌ست. حالا چهار سال گذشته‌ست. در این خیابان‌ها دویدیم و مجید توکلی در زندان ماند. در این خیابان‌ها دویدیم و ابراهیم مددی بعد از گذراندن روزها و روزها در اوین، و نه به لطف ِ دویدن‌های ما و شما، آزاد شد. در این خیابان‌ها دویدیم و فرزاد کمانگر. فرزاد کمانگر. فرزاد کمانگر در اردیبهشت دیگری رفت و حالا دیگر همه چیز تنها رنگ و بوی ِ دِین دارد. دِینی که بسیاری حتی از آن خبر هم ندارند.


۱۳۹۲/۱/۱۹

من هم‌دست ِ توده‌ام، و این بار با تاسف.



با بُهت به این چهار سال نگاه می‌کنم. برای من که هنوز اردی‌بهشت بوی ِ اول ماه می ِ آن سال را دارد، این چهارسال عجیب است. باورش نمی‌کنم. احساس می‌کنم یک روز صبح از خواب بلند شده‌ام و دارم ریزریز می‌خندم که عجب خواب ِ مهملی دیده‌ام و چه خوب که بیدار شده‌ام و سقف سپید بالای سرم است و صدای همهمه‌ی کوچه هست و ... . بیدار نمی‌شوم. اصلا به خواب نرفته‌ام. تک‌تک ِ آن روزها گذشته‌ست.

من یک وقت‌هایی زُل می‌زنم به صورت ِ آدم‌های انقلاب ِ ۵۷، نه ناظران که کسانی که درگیر ِ همه‌ی آن روزها و لحظه‌ها بوده‌اند و هنوز بهمن که می‌شود چشم‌هایشان برق می‌زند از تصاویر آرشیوی، حتی اگر لب‌هایشان به لعنت و غرولند باز شود. من خیره می‌شوم به آن سکون و وحشت می‌کنم. وحشت می‌کنم که می‌شود رفیق داد و زنده ماند. می‌شود حبس هم‌سنگر را دید و زنده ماند. می‌شود عشق را داد و زنده ماند. می‌شود مُرد و زنده ماند.
بُهت، ترس و سکونی که می‌بینم در لحظه خشک‌ام می کند. که چهارسال گذشت؟ 

من حالا از نگاه ِ بهت‌زده‌ی آدم‌ها به صورت ِ ما آدم‌های خرداد ِ ۸۸ می‌ترسم. از ترس ِ آن‌ها از دیدن ِ آن سکون می‌ترسم. و دروغ چرا، در چشم‌های ِ ما برقی نیست.

۱۳۹۱/۱۱/۱۵

بحران در حزب ِ ما

نادر عزیزم سلام،
باید برای تو اعتراف کنم که همیشه دلم می‌خواست یادداشتی با این عنوان بنویسم. اول در شکوه ِ استقامت و پایداری‌مان چند سطر احساسی بیاورم. بعد از موفقیت‌ها و گام‌های رو به جلوی‌مان بگویم و در نهایت برسم به مسئله‌ی اصلی؛ به بجرانی که دامن گیرمان شده. خیلی راحت و با اعتماد به نفس از توانایی ِ جمع‌مان در حل و فصل مسائل سخن بگویم، از اهمیت آرمان‌ها و اهداف‌مان دلیل بیاورم و در نهایت راه‌حلی پیش بگذارم که کار را یکسره کند؛ دشمن را عقب نشاند و عظم و اراده‌ی ما را برای پیش رفتن و جنگیدن دو چندان کند.
مشکل از جایی شروع شد که ما حزب نداشتیم. مسئله اسم ِ حزب نبود. تو بگو سازمان، گروه، محفل، مهمل، هرچی. ما هیچی نداشتیم. ما جمع‌های دوستی‌مان هم از هم پاشید. من حتی نتوانستم مطلبی با عنوان ِ «بحران در جمع ِ دوستی ِ ما» بنویسم. نباید خیلی اغراق کنم. جمع ِ دوستی را که دیگر داشتیم. یکی و دو تا هم نه، اما نمی‌شد برایش «بحران در حزب ِ ما» نوشت. دعواها بیش از اندازه شخصی و پیش و پا افتاده بودند. بحث بر سر سانترالیسم دموکراتیک یا شکل کار شبکه‌ای نبود. استقامت و پایداری کرده بودیم، اما نه آن‌قدر که بشود درباره‌اش چند سطر احساسی نوشت. موفقیت‌ها و گام‌های رو به جلو؟ نمی‌دانم. اما از عدم توانایی ما در حل و فصل ماجراها خوب اطلاع دارم؛ دشمن عقب ننشست. دشمن حتی نیم نگاهی هم به من و ما نیانداخت و عزم و اراده‌ی ما برای پیش‌رفتن و جنگیدن پس نشست. حالا این‌ها سیاه‌نمایی است. سیاه‌نمایی‌های زیادی شخصی، آن هم برای ِ چی؟ برای اینکه نتوانسته‌ام یادداشتی بنویسم با عنوان «بحران در حزب ِ ما». 
امروز مقاله‌ی کالینیکوس درباره بحران در اس‌دبیلو‌پی را خواندم؛ آیا لنینیسم تمام شده‌ست؟ 
حق با رفیق‌مان است، حرف جدیدی ندارد. اما به نظرم کالینیکوس به آرزوی زندگی‌اش رسیده است. او «بحران در حزب ِ ما» ی خودش را نوشته است، گیرم که هیچ اشاره‌ای به بحران ِ واقعا موجود ِ حزب‌شان نکرده باشد.
باید بروم سراغ ِ «شورش نه، گام‌هایی سنجیده در راه انقلاب». برای نوشتن این یکی فرصت بسیار هست و خوشبختانه می‌شود بدون داشتن حزب دست به کار نوشتن‌اش شد.

از بابت ِ اوضاع خیالت راحت
بحرانی نیست، چون حزبی در کار نیست
میدانی که دلم تنگ است، مراقب خودت باش
قربانت
الف

۱۳۹۱/۱۰/۲۳

چنان کن سرانجام کار؛ بهاء و بهانه

۱
خیلی ساده اتفاق افتاد. همه چیز برمی‌گشت به کار. ماجرای تنبلی در میان نبود. کل دی‌ماه و حتی نیمه‌ی آذر به کار و کار گذشت. کار در مادی‌ترین شکل ِ ممکن‌اش. نه فقط سردرگمی و سرشلوغی ِ همیشه که شامل جفت و جور کردن هزار تا چیز ِ بی‌ربط می‌شد. بلکه دوباره ایستادن و روزی دوازده ساعت‌ ِ تمام کار کردن. می‌شد پیش‌بینی کرد که آن تلاش ِ نیمه‌شب‌ها، آن دویدن ِ سر ظهرها و آن دیررسیدن‌ها نتیجه‌اش این‌طور بشود. به هر حال. یک امید ِ دیگر از دست رفت. شاید از دست‌رفتن فعل ِ زیادی سهمگینی به نظر بیاید اما واقعا از دست رفت. اولین لحظات ِ پس از آن چهارشنبه‌ی لعنتی که یکی از همان لبخندهای ِ همیشگی‌ام را گذاشته بودم وسط ِ صورتم، با ترکیبی از خشم از خودم و وضعیت‌ام و حس ِ لجبازی دیوانه‌وار که عیب‌ ندارد خودم درستش می‌کنم گذشت. بعد هر چه پیش‌تر آمدم بیشتر باورم شد که من چقدر ناتوانم در درست کردن خیلی چیزها. حالا باید دوباره برنامه‌ها را از اول بنویسم. باید دوباره خودم را قانع کنم که این چرا و چطور اینقدر اهمیت دارد برایم و دوباره در خودم توان طی کردن آن مسیر را بیابم.

۲
این‌ها به کنار، تمام ِ روز  ِ چهارشنبه را داشتم با یک خاطره کلنجار می‌رفتم. دبیرستانی بودم و گیر یکی از آن آخوندهای ِ خوب افتاده بودم. یکی از همان‌ها که سعی می‌کند دنیا را به آخرت درست و حسابی پیوند بزند. همین‌ شده بود که می‌شد سر کلاس ِ دینی آن سال از نیچه - با همان بی‌سوادی ِ و حماقت یک بچه دبیرستانی - تا فلان فیلم را موضوع بحث کنیم. لای یکی از همین بحث‌ها گیر ِ این بهشت و جهنم دوباره بالا زد. درست یادم نیست اما معلم‌مان برای‌مان توضیح داد که بهشت رو به بها نمی‌دهند، به بهانه می‌دهند، چرا که کار ِ انسان اساسا چنین بهایی ندارد.
من بعدتر خیلی راحت از دین گذشتم. اما بخشی از آن همیشه با من ماند. و یکی از این بخشی‌ها خودش را توی ِ آن عصر ِ نکبتی ِ چهارشنبه رو کرد. وقتی که من فهمیدم هنوزم این دوگانه‌ی بهانه و بهاء چقدر برایم ناروشن و چقدر موجب ِ سوءتفاهم است؛ هنوز باور داشتم که باید به خاطر دشواری و زحمتی که کشیده بودم بهایی کسب کنم. انگار هنوز باورم نشده که هیچ چیز ِ این دنیا، در برابر بهای ِ چیزی نیست که برایش پرداخته‌ایم و خب من همیشه چه بی‌بهانه باخته بودم و برخلاف وعده‌ی بهشت، همیشه پاداش چه بی‌ربط بود، به بهانه و البته به بهاء.

۳
تلاش کردم از خشم ترکیبی انسانی بسازم. آن روز تلاش کردم بر «خود» ِ همه‌چیزخواه فائق بیایم. تلاش کردم به دور و وری‌هایم بفهمانم که «رهاش کن بره رئیس». و از اونجا تا کار و بعد تا خانه و بعد تا امروز را فقط با اتکاء به آن حس توانسته‌ام ادامه بدهم. این که من دست ِ کم بر خودم و بر آدم‌هایی که سعی می کردند هر شکلی از پرنسیب اخلاقی رو زیر پا بگذارند مسلط شدم.

۴
نگاه کافی نیست. این را بنویسم اینجا تا یادم بماند.

۱۳۹۱/۹/۱۳

وقتی حزب بیاید ...

۱
تری ایگلتون، جایی می‌گفت، رادیکال‌ها هیچ نمی‌خواهند به اعتقادات و باورهایشان برای همیشه وفادار بمانند، آنها ترجیح می‌دهند هرچه سریع‌تر بتوانند از شر این باورها و اعتقادها خلاص شوند، البته با تحقق‌شان. گاهی فکر می‌کنم این تلاش ِ مداوم برای همراه کردن ِ باقی ِ آدم‌ها با خودمان چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ چرا این تلاش ِ خستگی‌ناپذیر برای اقناع دیگران مدام تکرار می‌شود؟ چرا باید کس ِ دیگری را هم مجاب کرد که به طاعون ِ « نگاه ِحیرت‌زده به همه چیز» آری بگوید؟ شاید نکته همین‌جاست، تلاش مداوم برای طاعونی نبودن، با گسترش طاعون.

۲
خوبی ِ آموختن یک زبان جدید این است که می‌توانی بروی سر کلاس و فقط توجه کنی. سر کلاس ِ یادگیری ِ انگلیسی نمی‌شود این کار را کرد. جسته گریخته چیزهایی می‌دانی، در میان جملات معلم کلماتی را تشخیص می‌دهی و خلاصه چیزی دست‌گیرت می‌شود. در کلاس‌های ِ درسی که هیچ نمی‌دانی، می‌توانی بهت‌زده محو ترکیب ِ آواهایی بشوی که برایت هیچ مفهومی ندارند، یک‌جور بازگشت ِ ابلهانه به تجربه‌ی نخست ِ فهم ِ زبان. جه بهتر وقتی معلم بخواهد که کلمات را به فارسی ترجمه نکنی. تصویر قرارست این تجربه را واقعی‌تر کند. این کلمه می‌شود این شکل. همین‌قدر ساده و همین قدر همراه با بُهت و ناباوری.

۳
سپید لیوان را از لابلای ِ کاغذ‌ها درآورد و داد دستم. سوقانی ِ سفر به روسیه بود. دور  ِ لیوان را یک خط ِ قرمز گرفته بود، همراه با کنارهای ِ طلایی گندم و در وسط تصویری از استالین. سپید بُهت زده لیوان را نگاه کرد و گفت «کثافت سرم را کلاه گذاشته، من لیوان ِ لنین رو انتخاب کرده بودم». خنده‌ام گرفته بود. قهقهه می‌زدم. گفتم بدی هم نیست. حالا همه همین‌کار رو می‌کنند. توی کاغذ چیز ِ دیگری را می‌پیچند و می‌دهند دست‌ات. باز که می‌کنی می‌فهمی ... خیلی از ما البته کاغذ را باز نمی‌کنیم. تا روزش ...

۴
سال‌ها قبل بود. لابلای ِ کتاب‌های دارینوش، که تنها کتاب‌فروشی ِ آن اطراف بود دیده بودم. عنوان ِ کتاب بود «وقتی کمونیسم بیاید ...» و حالا مدام در سرم می‌چرخد؛ وقتی حزب بیاید. 

پ . ن : جایی برای حرف‌زدن، وقتی کسی ازت نخواسته حرف بزنی و حرف ِ مهمی هم برای گفتن نداری؛ خوش‌آمدید. وبلاگ چُنین جایی است.

۱۳۹۱/۹/۱

چند پاره درباره‌ی مردمی چندپاره




۱
ورود فتح به سازمان آزادی‌بخش فلسطین در سال ۱۹۶۸ خصلت ِ انقلابی آن را کاهش داد. آنجه که از آن بیش از همه بیم‌ناک بودیم و در آن موقع باعث احتیاط ما شده بود، بالاخره به وقوع پیوست، جنبش ما گرفتار بوروکراسی (کاغذبازی،دیوان‌سالاری) شد. رزمندگی خود را از دست داد و به جای آن ابهت و احترام به دست آورد. ما به معامله و مذاکره با دولت‌ها و رجال ِ قدرت معتاد شدیم. روی عقاید و آرزوهای آن‌ها حساب می‌کنیم. وارد پیچ‌ و خم‌ها و بازی‌های ِ سیاسی حاکم بر روابط ِ اعراب شده و خواه‌ناخواه وارد میدان ِ سیاست در بدترین معنای ِ آن شدیم. از ترس اینکه مبادا از جانب ِ سیاستمداران ِکم و بیش مجرب متهم به «تروریسم»، «ماجراجویی» شویم، برای اثبات «میانه‌روی»، «نرمش» و «آشتی‌پذیری» خود در هر قدم شتاب کردیم. غافل از آنکه رسالت عمده‌ی ما اساساً این نیست.

۲
در برابر این سؤال که آیا ما تهدیدی بر علیه اسرائیل خواهیم بود؟ اولاً باید بگویم که آیا این ادعا حداقل مبین یک تضاد نیست؟ و آن اینکه عمده‌ترین قدرت نظامی منطقه که بیست کشور عرب را – حتی در حال اتحاد با یکدیگر – در برابر خود به زانو در می‌آورد، بتواند مدعی شود که این همسایه فوق‌العاده کوچک‌اش امنیت و موجودیت او را تهدید می‌کند.
اگر روزی خردمندی بر جاه‌طلبی‌های ارضی افراطیون اسرائیلی فایق آید، چنانچه روزی صلح – صلحی عادلانه و نه صلح کمپ‌دیویدی – برقرار شود کاملاً طبیعی خواهد بود که مرزهای میان اسرائیل و همسایگان عرب‌اش مفتوح باشد. در آن صورت منطقی و عادی خواهد بود که جریان مبادله میان هویت‌هایی که در موارد زیادی مکمل یکدیگرند، برقرار شود. حداقل از جانب خود می‌توانم بگوییم در حالی که بیش از پانصدهزار نفر فلسطینی در اسرائیل (در داخل مرزهای سال ۱۹۴۸) به سر می‌برند و آرزو دارند با برادران‌شان که در اردن کوچک و غزه در پادشاهی اردن هاشمی و جاهای دیگر در کشورهای متعدد عرب زندگی می‌کنند، در ارتباط دائم باشند، چگونه می‌تواند غیر از این باشد؟
در مقام رهبری جنبش فلسطین، ما اساساً مخالفتی با مرزهای آزاد نداریم. بالعکس ما نسبت به آرمان خود – و بنابر تعبیر یاسر عرفات به رؤیای خود – دایر بر وحدت فلسطین در یک دولت غیرمذهبی و دموکراتیک که یهودی، مسیحی‌ها و مسلمانانی را که ریشه در این سرزمین مشترک دارند، گرد آورد، وفادار هستیم.به این ترتیب مرزهای آزاد یقیناً منجر به برخورد آراء و افکار و سپس منجر به تفاهم برای چنین وحدتی خواهد شد. در چنین حالتی مبارزه‌ی طبقاتی جانشین درگیری‌ها و مبارزات ملی خواهد شد. در یک طرف این مبارزه توده‌های یهودی و عرب قرار خواهند داشت و در طرف دیگر آن استثمارگران این توده‌ها و امپریالیست‌ها، یعنی همان‌ها که میان این دو ملت آتش کینه و خصومت را برافروخته و میان ان‌ها جنگ به راه انداختند.
در اردوی ما مانع و رادعی برای انجام چنین تحولی وجود ندارد. این دولت اسرائیل است که تمایل به صلحی جامع و پایدار ندارد. این راهبران ِ تندروی ِ آن هستند که از مرزهای آزاد وحشت دارند.

[ فلسطینی آواره | خاطرات ابوایاد، مسئول بخش اطلاعات و امنیت ساف | اریک رولو، ترجمه‌ی حمید نوحی | نشر گام‌نو]

۱۳۹۱/۱/۲۳

حقایقی درباره‌ی کیوسک ِ شلخته‌ی سر ِ ظفر


جدایی سرآغاز و سرانجام ِ نمایش است
[جامعه‌نمایش | گی‌دُبور]

ماری ِ عزیزم سلام،

هجده ساله بودم. 'عقاید یک دلقک' هاینریش بُل را لای ِ کتاب ِ بزرگ ِ جغرافیا می‌خواندم و مادرم به گمان آنکه سر درس خواندن پیدا کرده‌ام همه‌ی روز رهایم می‌کرد توی ِ اتاق. روزها به خواندن داستان می‌گذشت. غروب که می‌شد، خسته از درسی که نخوانده بودم، خیابان ِ شریعتی را پیاده گز می‌کردم تا سر ظفر، دکه‌ی روزنامه‌فروشی به‌همریخته‌ی سر ظفر، دکه‌ی مورد علاقه‌ام بود. شریعتی داشت تبدیل می‌شد به ویترین بزرگی از لوازم ِ خانه. تلویزیون‌ها کش می‌آمدند و پَخ‌تر می‌شدند و مردم تلویزیون‌های بزرگ‌تر می‌خریدند، ماشین‌های لباس‌شویی را ورانداز می‌کردند و به دنبال نسخه‌های ِ کوچکتری از ماشین‌های ظرفشویی می‌گشتند.
من آن‌روزها کُفرم درمی‌آمد از ماری ِ کتاب ِ هاینریش بُل، که هانس را با آن وضعیت رها کرده بود و رفته بود. به روایت ِ بُل این ماری بود که هانس ِ باذوق و هوش و عاشق را رها کرده بود تا برگردد به آغوش ِ جامعه. به آغوش ِ خانواده و کلیسا و مردم. ما با هانسی مواجه بودیم که ریا و تزویر ِ کلیسا، خانواده‌اش و دوستان و آشنایان ِ قدیمی را نشانه رفته بود. او قربانی ِ صراحت‌اش در حمله به ساختار ِ فاسدی شده بود که همه‌ی آلمان را فرا گرفته بود. ماجرا اما این نبود. ماجرا برای ِ من ۱۸ ساله هانس بود که نمی‌توانست ماری را برگرداند. ماری دیگر از دست رفته بود.

در همه‌ی این سال‌ها، ماجرای ِ ماری حاشیه‌ای‌تر شد. فساد ِ جامعه‌ی آلمان در آن زمان بیشتر چشم‌ام را گرفت. آن‌قدر که فراموش کردم هاینریش بُل مرا فریفته است. ماجرا از زبان ِ هانس روایت شده بود. او همه را متهم می‌کرد – هنوز هم معتقدم به درستی – که ریاکارند و مزور و خائن.این هانس بود که ماری را هُل داده بود درون ِ همان ساختار ِ بیمار و مرا درگیر جزئیاتی کرده بود که هیچ ارزش ِ قابل لمسی نداشت؛ چیزی شبیه ِ لذت ِ خیره شدن به بازکردن ِ در ِ خمیردندان توسط ِ ماری.

ماری ِ عزیزم
چیزی که در ورودی نامه از گی‌دُبور برایت نوشته‌ام کاملاً تزئینی است. راستش را بخواهی آن جمله یک‌سره بی‌ربط است. در ادامه‌ی آن جمله گی‌دوبور می‌رود سراغ فرآیند جدایی ِ کار و کارگر و همه‌ی آن چیزهایی که می‌دانی. نامه‌ها باید با یک چیزی شروع شوند و من هیچ چیزی را به خاطر نیاوردم که بتواند درباره‌ی جدایی حرف بزند.
در رابطه با هاینریش بُل هم، من خودم و تو را گمراه کرده‌ام. هنوز هم معتقدم حق با هانس است. اگر چه او با اهمال‌اش ماری را از دست داد، اما من هنوز هم طرفدار ِ بازنده‌ها هستم. هنوز هم در تمام ِ زندگی در لحظه‌ی پیروزی برای خودم جفت پا گرفته‌ام و هنوز هم شرمسار ِ تک و توک نقطه‌هایی هستم که از دیگران پیش افتاده‌ام.
می‌خواهم بگویم آنجا که تو قربانی ِ ماجراها بوده‌ای من طرف ِ تو هستم. و اگر بخواهم روراست باشم یک لحظه‌هایی من قربانی ِ این ماجراها بوده‌ام و طرفدار ِ خودم.
بگذار دقیق‌تر بگویم؛ جزئیات همیشه مهم بودند و هنوز مهم‌اند. می‌شود زمان را فراموش کرد. اما نمی‌شود از جزئیات گذشت. تو حق داری که کُفرت دربیاید از این همه نبودن. و این نبودن از قضا در لحظه‌های ِ کوچک و بی‌معنی است که مهم‌اند، نه در روزهای ِ بزرگ. که آدم‌های ِ مهم ِ زندگی ِ ما درست در زمان‌هایی پیدایشان می‌شود که اصلاً لزومی ندارد پیدایشان بشود. همان جاهای ِ خالی، همان‌هاست که هیچ‌کس به صرافت ِ پُر کردن‌شان نمی‌افتد و آن‌ها پُرشان می‌کنند.
من هم می‌توانم همچنان درگیر جزئیات باشم. و قسمت ِ بد ِ ماجرا این‌جاست؛ جزئیات قابل لمس نیستند، چون اکثراً حتی به چشم نمی‌آیند.

تو حق‌ داری خشمگین باشی
و من می‌توانم با استیصال به نوشتن، به بیهوده نوشتن ادامه بدهم. هر چند باید اعتراف کنم که در مورد ِ تو، این تنها جایی است که هیچ‌گاه نخواسته‌ام ببازم و از دست بدهم. تو اشتباه می‌کنی، هراس ِ این از دست دادن همیشه با من بوده و هنوز هست.
می‌بوسمت
الف

۱۳۹۰/۱۰/۱۷

عکس‌ها افسرده‌اند امید



امیدخان
این نامه را برای تو می‌نویسم. باید می‌نوشتم و باید برای کسی می‌نوشتم. نامه عنوان می خواهد. مخاطب می‌خواهد. تو نیستی که نیمه‌ی شبی باشد که بشود آمد و حرف زد. حالا باید بنویسم. اما فقط از دوری ِ تو و نبود ِ مخاطب نیست که خطاب این نامه به توست. این نامه قرارست به تو بگوید تو بُردی. این نامه قرارست به تو بگوید حق با تو بود؛ من هم دریافتم که این جهان گرد است و دست از سر گالیله برداشتم. این نامه قرارست به تو بگوید من هم فهمیدم حرف‌ها کلمه‌ها جمله‌ها بومرنگی‌اند که می‌روند و می‌روند، اما روزی برمی‌گردند و البته که در دست‌های تو قرار نمی‌گیرند، به صورت‌ات می‌خورند.
این نامه قرار نیست بگوید اوضاع همان است که بود. که چیزها تغییر نکرده‌اند. که روز همان است و سرکوب همان. این نامه قرارست بگویدت که چقدر همه چیز عوض شده است و چقدر ما بدبختیم که هر چقدر هم اوضاع عوض شود ما همان جای سابق هستیم. ما در جایگاه ِ «استیصال» باقی می‌مانیم. جایگاهی که نه قیمت دلار جابه‌جایش می‌کند و نه بیانیه‌ها و نه هیچ چیز دیگر. [ از جُرگه‌ی رفقا بیرون می‌مانم اگر بگویم حتی «جنبش»‌ها؟ ]
و اما نامه ... داشتم فراموش می‌کردم این نامه قرارست نوشته شود.

امید ِ عزیز، سلام
حالا چند ماهی است که رفته‌ای. قیمت‌ها خودشان را کشیده‌اند بالا. ما خودمان را کشیده‌ایم پایین. مدام آمدیم پایین‌تر پایین‌تر. سعی کردیم جایی باشیم که دیده نشویم شنیده نشویم. سینه‌خیز خوابیدیم کف ِ زمین که نبینندمان شاید کاری به کارمان نداشتند. کاری به کارمان ندارند امید. تکنیک‌ها عوض شده امید. دیگر توی ِ سرمان نمی‌زنند. البته که کاری هم نمی‌کنیم که بزنند. دیگر دست ِ بازارست که توی ِ سر ِ مردم می‌زند. بی سر و صدا.
چقدر این حرف‌ها کمونیستی است و چقدر موجب اختلاف می‌شود. من اما سال‌هاست که دارم کار می‌کنم امید. به لطف ِ هنر ِ خانواده‌ام و به لطف سال‌های سال کار ِ مادرم برای خودمان کار می‌کنم. اوضاع همان است که بود اما. ما موفق نشدیم هیچ جای ِ دنیا را بگیریم. خانه‌ی فریمان را جمع کرده‌ام. برگشته‌ام پیش ِ خانواده. اجاره‌ی خانه نمی‌شود داد امید. شب‌ها پیاده می‌آییم میدان ِ ولی‌عصر. سرود هم می‌خوانیم تو راه. یواشکی پنهانی. خستگی کار را می‌گیرد. آن‌قدر امید می‌دهدت که به خانه برسی. بعد هم که خواب است و صبح دوباره کار. 
میدان ِ ولی‌عصر ِ یازده شب اتوبوس پرسرعت دارد و تاکسی ِ دربستی. اتوبوس‌های پرسرعت آخر ِ شب تفکیک جنسیتی ندارد امید. کسی نمی‌تواند به آدم‌های خسته‌ی کار و زندگی ِ ساعت یازده شب بگوید آقا بفرمایید توی قسمت مردانه بایستید تا این دو زن و سی صندلی خالی این‌طرف اسلام را نگاه‌دار باشند. کسی شب‌ها از این حرف‌ها نمی‌زند. آدم‌ها روی صندلی‌ها می‌لولند امید. آن‌ها می‌خواهند از این یک ساعت خواب در مسیر استفاده کنند و این صندلی‌های پلاستیکی. این صندلی‌های لعنتی پلاستیکی نمی‌گذارند. این صندلی‌ها ساخته‌ شده‌اند برای مقاوم بودن. راحتی در اتوبوس شهری جایی ندارد. ممکن است کسی تصمیم بگیرد بی‌خود این راه را رفت و برگشت برود. ممکن است کسی سردش باشد.
از پارک‌وی برای نوبنیاد و از وسط‌های اتوبان صدر پیاده تا خانه. شام. حرف زدن درباره‌ی کار. تلاش برای خواندن. تلاش برای نوشتن. اغلب تلاش‌ها بی‌نتیجه‌اند امید. خواب. بیداری. کار.
حالا این روایت از تکرار بدبختی در اینجا قرارست به چه کارآید امید؟ 
ما آدم‌های تصمیم گیرنده‌ای نبودیم. این همه‌ی چیزی است که می‌خواستم برایت بنویسم. ما هیچ‌وقت در زندگی‌مان حق ِ انتخاب نداشته‌ایم. ما همیشه مجبور بوده‌ایم چیزهایی را انتخاب کنیم و چه تبحری در این کار پیدا کرده‌ایم. ماجرا از این قرارست امید. حالا در مقابل ِ من راه قرار داده‌اند. من تلاشی برایش نکرده‌ام. من در جستجوی‌اش نبودم. وسوسه‌ی فرار از روزمرگی‌ها همیشه با من بوده است. با همه‌ی ما بوده است. من بلد نیستم انتخاب کنم امید. من از اشتباه می‌ترسم و اگر چه یاد گرفته‌ام که با دست‌هایی آلوده زندگی کنم، اما از دست‌هایی که هیچ‌گاه پاک نمی‌شوند می‌ترسم.

دل‌ام برای کشف‌هایت تنگ شده است
موسیقی باروک، احمدرضای احمدی و چیزهای ِ دیگر
مراقب خودت باش
الف
تهران

پ . ن : کنار ِ آن دخترک ایستاده‌ام. بستنی ِ کیم به دست. شهربازی پارک ِ بسیج. اردوی کلاس اول دبستان ابوذر غفاری محله‌ی باغ‌فردوس ِ مولوی ِ تهران

۱۳۹۰/۸/۲

کارت‌پستال - دو



آکسیانای ِ عزیزم، سلام

نشسته بودم روی صندلی‌های ردیف ِ سوم. نگاه‌ام به انبوه ِ مردمی بود که شباهتی به سربازان وظیفه نداشتند. هم‌سن و سا‌ل‌های ِ پدر و مادرم بودند. آمده بودند یک‌بار ِ دیگر فرزند‌شان را هُل بدهند جلو. مبادا پسران ِ دُردانه‌شان به خدمت ِ وظیفه آلوده شوند. ساعت یازده صبح بود. یکی دو ساعتی را پشت ِ درهای ورودی در صف گذرانده بودم و حالا مفتخر شده بودم به سالن سه. برگه‌ای که در دست داشتم می گفت ۱۵۵ نفر پیش از من ایستاده‌اند. صف ِ تحصیلی‌ها همیشه شلوغ‌ بوده و هست. آخرین باری که آمده بودم تا سرهنگ دیوثم فلانی برایم یک خط پاراف کند، که نکرد، به خودم قول دادم که دیگر پایم را اینجا نگذارم. آکسیانای ِ عزیزم، ترس قول نمی‌شناسد. حتی اگر این قول به خودت باشد. قول به خودم را شکسته بودم و نشسته بودم. نفر ۱۳۰۴ من بودم. تابلو نفر ۱۱۹۰ را خواند. تلاش کردم دوباره به خودم قول دهم. این‌بار نه خواهشی در کار هست و نه هیچ چیز ِ دیگر. برگه را می‌گذارم جلویش تا تاریخ را وارد کند. گور ِ پدر ِ هر چیزی که پیش آید.
می‌دانی؟ ما سال‌هاست برای تحقیر شدن در صف می‌ایستیم. توی ِ صف ِ تحقیر نوبت می‌گیریم. آقا نفر ِ آخر شمایید؟ من کاری دارم و برمی‌گردم. جایم پشت شماست. مرا به یاد داشته باشید لطفا. توی ِ صف تحقیر از یکدیگر جلو می‌زنیم. با همدیگر دعوا می‌کنیم که خانم جای ِ شما اینجا نبود. باید بروید بایستید عقب‌تر و ...
نشسته بودم. «تماما مخصوص» عباس معروفی در دستانم بود. صد صفحه‌ای خوانده بودم به لطف ِ صف ِ بلند ِ تحقیر. جایی در آلمان ماجرا شبیه همین چیزی بود که اینجا من داشتم تجربه می‌کردم. از این لحاظ جهانی شده‌ایم. عباس معروفی هم داشت از چیزهایی نک و نال می‌کرد که ما می‌نالیم، منتها در تبعید. او احتمالا آلمانی آزار می‌بیند، ما فارسی ...
عجب اتفاقی؟ من نشسته بودم در ردیف ِ سوم صندلی‌ها در مقابل باجه‌ی ده امور تحصیلی نظام وظیفه که خودم را به ثبت برسانم به تاریخ ِ اخراج، که چه کنم؟ کارت بگیرم بروم درس بخوانم؟ زبان ِ تحقیر بعدی ِ من قرارست چی باشد؟ همیشه فارسی؟ انگلیسی؟ فرانسوی؟ آلمانی؟
حالم بد  بود. چند جای ِ دیگر از صف جلو زده بودم؟ حالا داشتم توی ِ کدام صف جلو می‌زدم؟ داشتم از کارت پایان خدمت نداشته‌ها جلو می‌زدم؟ از زندانی‌ها؟ از فقیرها؟ از دوستانم؟ از رفقایم؟ از خانواده‌ام؟ از کی؟
نمی‌دانم آکسیانا. نمی‌دانم. احساس کردم تمام ِ زندگی‌ام را صرف ِ پیش افتادن از باقی آدم‌ها کرده‌ام. این هرگز یک دوی ِ امدادی نبوده، کاش می‌توانستم این مشعل را در کیلومتر چندم این مسابقه‌ی بی‌پایان در دستان ِ تو بگذارم و  کف ِ آسفالت خیابان دراز بکشم. می‌ترسم که حتی بخواهم از تو هم جلو بزنم...
عباس معروفی از کار شبانه می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از عشق می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از غربت می گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از صدای ِ مادر پُشت ِ خط تلفن می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. از دویدن‌ها در خیابان‌ها در فرار از فالانژها می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد. او از جا گذاشتن ِ آدم‌ها می‌گوید، من تن‌ام می‌لرزد.
۱۳۰۴ را می‌خوانند. کتاب را می‌بندم. کاغذ را می‌گذارم لای صفحه‌ی ۱۷۸ تا یادم بماند. نگاه ِ مرد ِ پشت ِ باجه به من است که به سمت‌اش می‌روم. حال‌ام خوش نیست. کیف دو بار از دست‌ام می‌افتد. صدای سگ‌ها گوشم را پُر کرده‌اند. هر کجا آدمی را می‌بینم که به درختی خودش را دار زده است. شامپاین سر رفته است و از لبه‌های ِ باجه‌ی امور تحصیلی دارد شُره می‌کند روی زمین. می‌نشینم روی صندلی باجه. می گوید، چته؟ هول شدی؟ بده ببینم مشکلت چیه؟ نامه را دست‌اش می‌دهم. حتی کلامی هم حرف نمی‌زنم. می‌گوید اصلاحیه نمی‌پذیریم ما. تاریخ اخراج قبلی باید وارد بشه اما عیب نداره، من برایت جدیده رو وارد می‌کنم. از کنار دستی‌اش می‌پرسد «می‌توانم؟». شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. تاریخ جدید را وارد می کند. برگه را می‌دهد دست‌ام. لبخند می‌زند. می‌گوید «پاشو پاشو برو که خیلی بهت حال دادم». سرباز معمولی است. سرهنگ نیست. نامه را می‌دهد دست‌ام. می‌روم.
به خودم قول می‌دهم هیچ‌وقت پیش ِ هیچ سرهنگی نروم. به خودم قول می‌دهم هیچ‌وقت جلو نزنم. به خودم قول می‌دهم هیچ وقت ...
آکسیانای ِ عزیزم
کاش می‌شد به قول‌ها وفادار ماند. کاش می‌توانستم لبخند بزنم وقتی دیگر همه چیز تمام شده بود و می‌دانستم که من دیگر هیچ‌وقت از هیچ‌کس جلو نزدم ...

برایم از اشغال خیابان‌ها بنویس
شاید من هم از تهران ِ آرام نوشتم
می‌بوسمت و
قربانت
الف

۱۳۹۰/۶/۲۳

مورد ِ عجیب ِ آقای ِ "ی"

۱

پسرها گوشی را که می‌خواهند بردارند نگاهی به صفحه می کنند. پدرشان است. اعصاب‌ها خورد می‌شود معمولا. پسرها معتقدند پدرها درک‌شان نمی‌کنند. 
گوشی را که می‌خواهم بردارم شماره ناشناس است. منتظر تماس‌ام پس برمی‌دارم. پدرم است. پدرها از شماره‌ی ناشناس زنگ نمی‌زنند. پدرها از شماره‌های شش رقمی زنگ نمی‌زنند. پدرها بعد از شش ماه زنگ نمی زنند...

۲

پدرم زنگ زد. پدرها معمولا زنگ می‌زنند و این اتفاق عجیبی نیست. گوشی را برمی‌دارید. سلام. سلام. کجایی؟ یا چه‌کار می‌کنی؟ یا کی می‌آیی خونه؟ یا ...
پدرم زنگ زد. گفت سلام بابا. خوبی؟ بعد سکوت کرد. بعد من احمقانه پرسیدم تو خوبی؟ چه خبر؟ چه می‌توانستم بگویم؟ او می‌گوید هیچی. چه می‌توانست بگوید؟ می‌گویم شنبه می‌آیم ببینمت. می‌گوید نمی‌خواهد. می‌گوید دور است. می‌گوید فقط ... سکوت می‌کند. می‌گوید هوا سرد شده است. می‌گوید اینجا کویری است، هوا زودتر از جاهای ِ دیگر سرد می‌شود. می‌گوید نمی‌شود برایش لباس بُرد. نمی‌گذارند. شماره را می‌خواند و می‌گوید بفرست. می‌گوید که نمی‌تواند بیشتر حرف بزند. نوبت‌اش تمام شده است. کسی آن پُشت‌ها دارد صدا می‌زند قاسم. قاسم از من می‌خواهد به خواهرم سلام برسانم. قاسم گوشی را قطع می‌کند.

۳
قاسم را شش ماه است ندیده‌ام. عادت داریم به این ندیدن‌ها. این‌بار اما حتی حرف هم نمی‌زدیم در مدت ِ ندیدن. آخرین بار فروردین بود. زنگ زد. پدرش مُرده بود. رفتم برای تشییع جنازه. او زیر ِ تابوت را نگرفت. من هم نگرفتم. او گریه نکرد. من هم گریه نکردم. برای پدر ِ پدرم عروس‌هایش گریه می‌کردند، که همین نشان می‌داد گریستن برای ِ او چقدر بی‌معنی است. بی‌معنی‌تر آنکه من آن‌جا بودم. از میان ِ همه‌ی نوه‌ها من آنجا بودم. مراسم با حضور ِ همه‌ی اهالی ِ ده برگزار شد. ۴۰-۵۰ نفر که در انتظار ِ مرگ بودند، که اگر نبودند در آن متروکه زندگی نمی‌کردند. در تمامی ِ کارها کمک کردم. غذا پختیم و سفره پهن کردیم و میهمان‌ها را پذیرایی کردیم. مادربزرگم هیچ گریه نکرد. یاد ِ کمربندها تازه شده بود دوباره انگار. آدم ِ ساده‌ای است، وگرنه ممکن بود از خودش بپرسد چیزی را که سال‌ها پیش آرزو کرده بودم چرا حالا اتفاق افتاد؟ حالایی که دیگر فرقی نمی‌کرد برایش. پذیرایی تمام می‌شود. چرخی توی ده ِ متروکه می‌زنم. چند ساعتی می‌خوابم و کوله‌ام را برمی‌دارم و برمی‌گردم تهران. با پدرم حتی خداحافظی نمی‌کنم. حتی با هم حرف هم نزدیم. حالا بعد ِ شش ماه پدرم زنگ زده است.

۴

دو ماه تحمل کرده است و بعد ایستاده توی ِ صف و زنگ زده است به من که سلام. دو ماه به این فکر می‌کرده که زنگ بزند و نزده است؟ حالا چون هوا سرد شده است زنگ زده است؟ پدرم زنگ زده است. چقدر بامعنی است این جمله « پدرم زنگ زده است.»

۵

ثمین‌کارت، برای آن‌هایی که تجربه‌اش را دارند چیز ِ با معنایی است. روزهای ِ اندرزگاه ِ هفت سالن سه فهمیدیم که چه ارزشی دارد. من به پدرم حق می‌دهم زنگ بزند. به او حق می‌دهم که گوشی را بردارد بعد از ماه‌ها به من بگوید سلام. فشار زندگی بدون ثمین‌کارت در آنجا آدم را وادار می‌کند به هر کسی زنگ بزند، من که دیگر پسر ِ او هستم. می‌تواند گوشی را بردارد، از من نپرسد چه می‌کنم؟ کجا هستم؟ نپرسد بچه‌ی خواهرم که هرگز ندیده خوب هست؟ اصلا زنده است؟ نگوید دانشگاه چه شد؟ سربازی چه شد؟ زندگی‌ات چه شد؟ بگوید سلام. هوا سرد است و بعد یکی داد بزند قاسم. و او تلفن را قطع کند.


پ.ن : وقت‌هایی که دوست‌ نداری کسی چیزی را که می‌نویسی بخواند اما می‌نویسی و می‌دانی می‌خوانند. وقت‌هایی که دوست نداری با کسی حرف بزنی. وقت‌هایی که مجبوری بنویسی. مجبوری خوانده شوی. مجبوری شنیده شوی. نمی‌خواهی اما مجبوری. وقت‌های ِ بدبختی.

۱۳۹۰/۶/۱

حالا هم باید رفیق‌ام رو بدم، هم حافظه‌ام رو بدم، هم شرف‌ام رو بدم

به‌ رفقایم
که رفتند
و مرا جا گذاشتند
و من از آن‌ها جاماندم.

۱

به خودم نهیب می‌زنم که این هم تکراری شده است. همانقدر که تکرار وطن وطن در بیرون تکراری و حال به هم زن شده است، حرف زدن از رفتن ِ آدم‌ها هم اینجا بی‌معنی است. به خودم نهیب می‌زنم که حرف زدن از چیزهای تکراری بیهوده است. به خودم که نهیب می‌زنم از تورم سیب ِ گلویم کاسته نمی‌شود اما، که درمان ِ اشک‌ها، ناله‌ها، غم‌ها نهیب زدن نیست.
به خودم نهیب می‌زنم که خودخواهی است این. که دوست‌شان اگر دارم باید خوب‌شان را بخواهم. که رفتن آدم‌ها بی‌دلیل نیست، بی‌معنی نیست. که آدم‌ها می‌روند که برگردند. که اینجا را بسازند.
به خودم نهیب می‌زنم که هر آینه ممکن است تو هم یکی از همان‌هایی باشی که می‌روی. که اگر نرفته‌ای شاید نتوانسته‌ای، که اگر می‌توانستی تو هم می‌رفتی. که «نوبت ِ خویش را انتظار می‌کشیم ... »
به خودم نهیب می‌زنم که منصف باشم. دوست باشم و دوست بدارم یاران را. 

۲

مثال خوبی نیست. حال ِ من هم خوب نیست و شاید این توجیه خوبی باشد.
عزیزت را که می‌خواهند در گور بگذارند، می‌گذارند سیر گریه کنی. فریاد بزنی و خودت را خالی کنی. عزیزت را که می‌خواهند در گور بگذارند، رویش را برمی‌دارند. ببینی‌اش. خداحافظی کنی.
وقتی عزیزت می‌رود و نمی‌توانی او را در آغوش بگیری، گریه کنی و بخندی، ببوسی‌اش و خداحافظی کنی چه اتفاقی می‌افتد؟ تو باور نخواهی کرد که او رفته است. هر روز وسط ِ کارها، حرف‌ها، سختی‌ها به این فکر می‌کنی که حالاست که دست از کار بکشی، گوشی تلفن را برداری و سلام ...
سلامی در کار نیست. سرت هر روز به صخره‌ی سخت ِ واقعیت برخورد می کند. او رفته است. او رفته است و تو باور نمی‌کنی، چون رفتن‌اش را ندیده‌ای.

۳

روزهای ِ زیادی از سال‌های ِ جوانی به تکرار ِ وردی گذشت « چرا که خیال ِ خوبی‌ها درمان ِ بدی‌ها نیست»
زندگی‌ام تکه تکه شده؛ خودم و خاطرات‌ام، حافظه‌ام، روزهای ِ خوبم، روزهای ِ بدم، روزهای ِ غم‌ام. حالا نشسته‌ام زل زده‌ام به مانیتور که چه؟ بعد از ماه‌ها ساعت ِ سه شب پشت ِ خط ِ تلفن سخت گریسته‌ام. خبر را می‌گویم. سکوت. خنده. قهقهه. گریه و هق‌هق. طول و عرض ِ بالکن را راه می‌روم. کف بالکن می‌نشینم. دراز می‌کشم. چه چیزی سال ۸۷ زندگی ِ من را به سال ِ ۹۰ وصل می‌کند؟ هیچ.
بخشی از زندگی‌ام را کنده‌اند و انداخته‌اند بیرون و این اتفاقی تکراری است انگار.

۴

در دفاع از لبخند ِ تو
که یقین است و باور است.

۱۳۹۰/۳/۳۰

روزهای ِ دانشجویی‌تان به‌خیر جناب ِ خودم

از دفتر ِ کمیته انضباطی آمده‌ام بیرون. پاکت ِ محرمانه را باز می‌کنم. یک برگه‌ی A3 است و یک پاراگراف نوشته دارد. مثل ِ همیشه‌ی این شش سال نامه پُر است از اشتباه که نشان می‌دهد حتی زحمت چند دقیقه را هم به خودشان نداده‌اند؛ بدون ِ شماره‌ی دانشجویی و نام پدر و شماره شناسنامه و ... اسم‌ام را نوشته‌اند. به اشتباه نوشته‌اند «دانشجوی رشته علوم اجتماعی» و خیلی سرراست ادامه داده‌اند که پیرو نامه‌ی شماره‌ی چندم از وزارت علوم شما به اخراج از دانشگاه محکوم می‌گردید. این حکم غیرقابل تجدیدنظرخواهی است وهمین.
پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌روم. اول قدم‌هایم مصمم است، به طبقه‌ی دوم که می‌رسم کمی شل می‌شوم. بروم که چی ...؟ از خیر دعوا و داد و بی‌داد می‌گذرم. معرکه نمی‌گیرم. صدایم را برای بار ده‌ام نمی‌اندازم توی ِ گلویم. احساس می‌کنم لذت می‌برند. حالا دیگر باورم شده است که این نتیجه‌ی بی‌مبالاتی یا اشتباه یا لج‌بازی یک آدم نیست. آن آدم‌ها نشسته‌اند آن‌جا با وظیفه‌ای روشن، و بحث و دعوا چیزی را تغییر نمی‌دهد. سه خط بودن ِ حکم پیام را روشن رسانده است. شاید حتی لازم نبود آن آخر ذکر کنند که حکم غیرقابل تجدیدنظر است.
ریز نمرات را نمی‌دهند. مدارک پیش‌دانشگاهی را هم نمی‌دهند. نامه‌ی نظام وظیفه؟ یک هفته زودتر رفته است اما. 

همه‌اش تاریکی نیست اما، روزهای ِ زیادی آدم‌های ِ زیادی زُل می‌زدند درست توی ِ چشم هایم. وسط ِ تجمع و درگیری با پوزخند که « آخر و عاقبت ندارد و پشیمان می‌شوم.»
پشیمان نیستم. این را نمی‌خواستم اما حالا که اینجایم مطمئن‌ام که پشیمان نیستم، و این یعنی هنوز خو نکرده‌ام. دست بسته و دهان بسته، اما خو نکرده‌ام.

۱۳۹۰/۳/۱۶

کاش ممدعلی تار بزند

۱
«بیمارستان امام خمینی آشنا نداری؟» و منتظر ِ جوابم نمی‌ماند؛ « نگران نشو. دستگاه دو تا از انگشت‌های ِ ممدعلی رو گرفته. آوردیمش بیمارستان اما پذیرش‌اش نمی‌کنندچرا؟ چون افغانی است؟ «نه، کارت داره. می‌گند دو روز ِ دیگه. می‌گم آخه مرتیکه تا دو روز ِ دیگه که از خون‌ریزی می‌میره که، می‌گه ببرش خصوصی. ماجرا مثل ِ اون شب ِ خودم شده ...»

۲
اون شب ِ خودش؟ تلفن زنگ زد و خبر ِ کوتاه؛ دستگاه ِ پرس دست ِ حسن رو گرفته. ماشین می‌گیرم و می‌رم یک درمانگاهی تو یوسف‌آباد. نیمه شب ِ پنج‌شنبه است. دکتر نیست. این‌طرف و اون‌طرف مریض رو زمین افتاده. چیزی شبیه ِ تصویرهای ِ اغراق‌شده‌ی فیلم‌های ِ روزهای ِ جنگ. چند تایی دکتر و پرستار می‌روند و می‌آیند. خبری از پذیرش نیست. می‌گویند تخت نداریم. دکتر نداریم. کلاً نداریم …
یکی از دکترها رو خفت می‌کنیم و راضی می‌شود که انگشت ِ له شده را ببیند. بعد از ویزیت ما را می‌کشد توی ِ اتاق که اینجا امکانات نیست. اگر هم بخواهند جراحی کنند انگشت را کامل قطع می‌کنند. خُب؟ خب ندارد دیگر. ببریدش خصوصی. یه بند را قطع می‌کنند و بخیه می‌زنند. کوتاه می‌شود اما هنوز انگشت دارد.
می‌رویم بیمارستان عرفان. اول مسکن می‌زنند که درد بخوابد تا مقدمات ِ جراحی ِ سرپایی انجام شود. انگشت را شبانه جراحی می‌کنند. تخت هست. دکتر هست. پذیرش هست.

۳
از در که وارد می‌شوم همان روبروی ِ تلویزیون نشسته است. تارش توی دست‌اش است و نگاهش به تلویزیون. ممدعلی را دست ِ آخر برده‌اند بیمارستان خصوصی. هر چند دو تا انگشت‌ها را کامل قطع کرده‌اند. پرس گرفته بود باز؟ « نه بابا. بهش می‌گم آخه نفهم، دستگاه ِ روشن چرا دستت رو کردی توش؟ می‌گه می‌خواستم الیاف‌ها رو تمیز کنم. میگم وقتی روشنه؟ می‌گه همیشه همین‌طوری تمیز می‌کنم. می‌گم ...»
سرم پایین است. چشمم به دست ِ راست ِ حسن است و یاد ِ آن شب افتاده‌ام. حالا تار می‌زند. اگر آن شب نمی‌رفتیم شهرک غرب حالا نمی‌توانست تار بزند. حالا لابد ممدعلی نمی‌تواند تار بزند. ممدعلی مگه تار هم می‌زد؟ نه. اما چه فرقی می‌کند؟ شاید دلش می‌خواست تار بزند. شاید بعدتر دل‌اش می‌خواست تار بزند. چقدر دل‌ام می‌خواست ممدعلی تار بزند.